صعود به قله ای بلند جان ستان

نام خداوند بخشنده ومهربان صبح زود ساعت 5:30 از میدان رسالت حرکت آغاز گردید و در ساعت 7:30 به روستای آبنیک رسیدیم خودرو ها را در میدان روستا پارک نموده وبسوی دشت آبنیک حرکت کردیم از کنار رودخانه ازسنفونی زیبایی رودخانه و پرندگان آوازه خوان لذت میبریم هوا بسیار خنک میباشد و هنوز آفتاب از بلندای کوهها به پایین نیامده است. انتهای جاده خاکی ماشین رو از روی رودخانه عبور کرده وبسوی ارتفاعات حرکت میکنیم متاسفانه به علت ساخت وساز های بی رویه که در این منطقه زیبا رخ داده و با بودن جاده موقعیتی برای افراد فرصت طلب پدید آمده که با خودرو ها ی شخصی به ا نتهای دره زیبا آمده ومنطقه را بعد از رسیدن به کام خود به شدت آلوده مینمایند .متاسفانه ظروف پلاستیکی وشیشه ای وفلزی را بعد اذ استفاده ظرف خالی آنرا در طبیعت پرتاب میکنند این بی خردان که بصورت جمعیتی هجوم میاورند تنها چیزی که برایشان اهمیت ندارد همان طبیعت زیبایی است که میزبان آنها میباشد اینان که دارای شعوری کمتر از انی مالز هستند تمام منطقه را آلوده میکنند حتی خودرو هایشات را در رودخانه ای آبنیک تاکید میکنم در رودخانه ای آبنیک با کف و تاید میشویند آنها در رودخانه حتی به کارهای زشت مبادرت میورزند کاری که حتی کمتر حیوانی بطور غریزی انجام میدهد ... متاسفانه هیچ یک از مسولین بومی ومحلی حال و حوصله ای رسیدگی با این امور را ندارند .... با د لی درد ناک از دیدن صحنه های اطراف این زباله سازان که با حدود 6 خودرو شب را انجا بودن عبور میکنیم تا ساعتی بعد گروه های دیگر از این زباله سازان از راه میرسند. به راهمان ادامه میدهیم وبطرف ارتفا عات حرکت مینمایم از انتهای دره بطرف گردنه جان ستان اوج میگریم . بچه ها با قدرت پیش میروند ساعت 8:20 بالای گردنه میرسیم ونگاهی به هیبت آسمانی قله ای جان ستان میاندازیم بطرف کف دره میرویم وکنار رودخانه زیر سایه تک درختی زیبا سفره صبحانه را پهن مینمایم. هر کسی خوبی هایش را در سفره قرار میدهد ودعای سفره را میخوانیم وسپس خدمت صبحانه میرسیم . هلیای عزیز به کمک خانم دکتر املت را می پزند و بعد از صرف صبحانه خوب وکامل به دو گروه تقسیم میشویم .عده ای از دوستان که قصد برگشت زودتر رادارند می مانند وما در یک گروه 4 نفره بطرف قله گام برمی داریم ساعت 9:30 میباشد... از کنار گوسفند سرای بالای رودخانه یال اول را سوار شده وبه یاری پروردگار برای صعود قله ای بلند ودور دست جان ستان اوج میگیریم .شیب های ابتدای راه کمی تند مباشند و شیب های بعدی تند تر وشیبهای بعد نیز تند تر وما کم کم ارتفاع میگیریم در مسیر دو محوطه صاف و خوب مانند دشت در ارتفاعات برخورد کردیم که برای شب مانی بسیار جای زیبایست ... تعدادی پرنده ای دلیجه بالای سرمان مشغول به هنر نمایی میباشند و پرواز زیبایی را به نمایش میگذارند ...کم کم به خط الراس نزدیک میشویم یکی از دوستان مجبور به استراحت میشود با دو نفراز دوستان خوبم که واقعا به من اثبات کردن که انگیزه قوی تر از بنیه جسمی است بطرف قله مسیر را ادامه میدهیم بلاخره به خط رالرس میرسیم از دور دو کوهنورد که از صعود قله باز میگردن برخورد میکنیم و گپی میزنیم چند یال سنگین را با سختی عبور میکنیم به برج سنگی رسیدیم ما هم سنگی کنار انها میگذاریم و دوباره ادامه راه بلاخره ساعت 14:15 به قلعه بلند جان ستان رسیدیم کمی تنقلات میخوریم وعکس میندازیم وبعد از کمی استراحت بعلت وقت کم باز میگردیم وقتی دور تا ور را میبینی قلل بسیاری دیده میشود که انشاالله یکی یکی آنها را صعود خواهیم کرد ...مسیر برگشت را از راهی شن اسکی تغییر دادیم واز بالای غار بیوک آقا سر در آوردیم و از بالای چشمه بطرف پایین باز میگردیم به گردنه رسیدیم کمی استراحت کردیم بچه ها باور نمیکن که ما جان ستان را صعود کردهایم بلاخره ساعت حدود 17 به روستا باز میگردیم و بعد از خرید ماست و دل وجیگر تازه حرکت مینمایم اللهی شکر اقای رضازاده آقای سیفی .آقای نهاوندیان .خانم هلیا .خانم مژگان .خواهران ملا زاده و محبوبه خانم در این برنامه شرکت داشتند .این صعود خوب را به تمام اعضا گروه کوهنوردی ره ا تبریک میگویم

صعود به قله ای ورجین ( پارک حیات وحش

 

ساعت 6 صبح جمعه به اتفاق دوستان از ایستگاه بطرف روستای کلوگان حرکت کردیم . کمی برای خرید نان معطل شده ودر ساعت 7 صبح خودروهای خود را بعلت شلوغی و کمبود پارک ابتدای روستا پارک نمودیم . طبق قرار قبلی به دو گروه تقسیم شدیم و مانند صعود به قله توچال باز 5 نفر تیم صعود را تشکیل دادنند ... از ابتدای پل کنار رودخانه  بطرف زمین فوتبال حرکت کردیم خوب میدانستم که از روستا که خارج شویم تا زمان بازگشت آبی در کار نیست بنابر این توصیه ها ی لازمه را ابلاغ شده بود ...آفتاب هنوز پایین نیامده واین فرصت خوبی برای اوج گرفتن از شیبهای تند و طولانی میباشد برای رسیدن به اولین خط الرس حداقل باید پنج یال با شیب تند را عبور کرد  . کوه ورجین منطقه ای محافظت شده توسط اداره محیط زیست میباشد ، پارک حیاط وحش زیبایی که دارای گونه های  نادر وزیبایی میباشد .بالای زمین فوتبال چشمه ایی میباشد که در داخل منبع آب روستا میریزد و برای برداشتن آب در این فصل کمی با مشکل ارتفاع آب در منبع برخوردیم که بهر حال موفق شدیم . در صعود به قله ورجین آنهم در وسط فصل تابستان داشتن آب کافی بسیار ضروری میباشد ...با نام ویاد خدا از اولین شیب بطرف یال اول حرکت میکنیم ..کمی ریزشی میباشد ولی بهر حال سوار بر یال شده وآرام آرم راه قله را پیش میگیریم ...پارک حیات وحش ورجین منطقه ای وسیع وبزرگ است البته بارها وبارها مورد تجاوز وغارت سود جویان قرار گرفته  شما بزرگترین مورد را میتوانید در ساخت هتل بزرگی در محدوده ای کنار رودخانه ای جاده ای فشم ساخته شده اشاره کرد که با تمام اعتراضات و تبلیغات و احکام قوانونی نتوانستند جلوی ساخت این غول بتونی که آبشخور گله های وحشی بز را تهدید میکند و به هزاران دلیل کوچک وبزرگ غیر همامنگ با طبیعت هست را بگیرند ، نمیدانیم پشت این غول سیمانی چه غولهای دیگری قرار دارند .... بهر حال بعداز عبور از یال اول اولین گونه ای وحشی را دیدیم خرکوش بزرگ قهوه ای  که با جهش های بلندش از ما به سرعت دور میشد .... بعد از عبور از یال سوم آفتاب کاملا منطقه را فرا گرفته بود اما نسیمی خنک ما را همراهی مینمود ... زیر سایه آخرین درخت اتراق کردیم و بساط صبحانه را در ساعت 45-9 پهن نمودیم ...بعد کوهپیمایی اول صبح اشتهایی خوبی برای صبحانه داشتیم ...و فلاکس چای نقش مهمی برای آذری ها دارد .بعد از خواندن دعای سفره  بهمراه دوستان همنورد مشغول به صرف صبحانه در ان ارتفاع میشویم . بعد از صرف صبحانه بطرف بالا حرکت میکنیم نزدیک خط راس یک گروه 10 الی 12 تایی بز کوهی از فاصله تقریبا نزدیک میبینیم آنها با دیدن ما به سرعت بطرف ارتفاعات فرار میکنند بسیار صحنه ای زیبایی بود . انان با شاخه های بلند وپیچ خورده در ستونی مرتب میدویدند ...بالاتر چند یرنده ای دلیجه میبینیم که با کمک بالا در حالتی ساکن وبدن بال زدن منطقه را زیر نظر دارند . آرام آرم ارتفاع میگیرم وبلاخره به خط الرس اصلی قله میرسیم ...پشت خط رالرس روستای زیبایی امامه و راحت اباد و مزرعه سادات دیده میشوند وقله های زیبای اطراف ان دور دستها ئماوند باشکوه وجلال خاصی سر به آسمان برده است ...در کش وقوص این تصاویر ناگهان گله ای بزرگی از بز های کوهی که شاید به 50 تا60 عدد میرسیدند را دیدیم ... نمیتوان توصیف کرد بسیار دیدنی بودند خدایا شکرت این طبیعت زیبا را میبینیم و در آن قدم میزنیم ... بعد از کمی استراحت استارت آخر را برای صعود بر قله میزنیم و باید کمی فرود بیایم تا بر یال آخر سوار شده وبه قله برسیم ..قله در نزدیک ماست دوباره صحنه ایی زیبا دو عقاب  بزرگ زیبا پرواز با شکوهی بر فراز قله دارند و چشم را خیره میکنند ....بلاخره به لطف خداوند در ساعت 12:15 به قله صعود کردیم ...منظر زیبایی اطرافمان وجود دارد ...روستای کردیان زیر پای قله با گنبد طلایی مسجدش خود نمایی میکند ... بعد کمی استراحت و نوشیدن آب وخوردن میوه بطرف پایین باز میگردیم ...آفتاب تندی بالای سرمان است اما باد خنک گرمای آنرا خنثی کرده ..یالها را یکی یکی پایین می آیم ود وستان پایین گاها تماس میگیرند ... فشار زیادی به همنوردانم امده آنها بعد از یکماه کامل رمضان اولین قله را تجربه میکنند . وراه فرود طولانی بهر حال کم کم ارتفاع کم میشود وحدود ساعت 15:45 به روستا میرسیم گرما حسابی ما را داغ کرده جوی کوچکی میبینیم وکفشها را داخل آب قرار میدهم بخوبی خنکی آب را حس میکنم ...مقدار زیادی از اب بدنمان تبخیر شده از یک بقالی اب خنک خرید میکنیم وسرم را زیر  شیر اب خنک میگیرم خدایا شکرت که به سلامت صعود انجام شد دوستان تیم صعود عبارتند از : فرانک ملازاده .زهرا اسماعیلی.فرزانه شفایی. رضا ذولقدر . و حسن سیفی  الهی شکر الهی شکر الهی شکر 

 

صعود به قلعه ای مازیار شاه

یکی بود ویکی بود ، قلعه ای بود بر بلندی صخره ها، صخره هایی بلند ومستحکم که پنجه در بازوی آسمان گره زده بودند . قلعه ای که ابرها همبازی آن بودنند ، وعقاب ها کبوتران آن ، دیوار های قلعه با تکه های کنده شده از همان صخره ها بنا شده بود ، قلعه ای مستحکم در برابر،باد ها،طوفاها، رعد وبرق وگرما وسرما ،در مقابل  غارتگران و متجاوزان که قصد تاراج جان ومال مردم را داشتند ، این قلعه با دستان بسیار قدرتمند مردمانی ساخته شده بود ، امتی با اراده پولادین ، در این قلعه ای باشکوه نگهبانانی یرومند با بازوانی پولادین وسینه هایی فراخ و جان بر کف شبانه روز بر بلندای آن قلعه از کیان سرزمینشان پاسداری میکردن، این عمارت را مردمانی با تدبیر واندیشمند ساخته بودنند ، که در انتخاب مکان ومصالح ومعماری زمان خویش از مهندسی خاصی برخوردار بودنند ، وهنوز بعد از گذشت صد ها سال با وجود کنده کاری های غارت گران در دیوار ها و خالی کردن زیر پایه ها هنوز مستحکم  و با شکوه ایستاده است . نام این قلعه ای با شکوه مازیار شاه است ...وقتی با همنوردان برای صعود بر صخره ها وبازدید از قلعه بنام خداوند حرکت کردیم ، می بایست از میان همان صخره ها عبور میکردیم ، غرور صخره ها  وقتی با انگشتانمان لمسشان میردیم بخوبی میشد حس کرد انان بسیار سخت ومحکم بودنند ، در عین استحکام در میان شیار  ها میشد چمن وگیاهانی زیا را دید که زیبایی منحصر بفردی به طبیعت آنجا داده بودند ، گاهی سکو هایی بود که میشد بروی آنها وپا ها را آویزان کرد وبه روستای زیبای امامه نگریست . سکوت یکی از زیباترین نجواهای این منطقه است . که انسان را به مدیتیشن میبرد . شیب ها وصخره ها را عبور میکنیم ، دریافتیم برای عبور کردن از میان صخره ها  علاوه بر پاها دستان قوی هم نیاز هست و مصداق آن در صخره های زندگی نیز وجود دارد . ما در طول زندگی بارها وبارها با صخره ها برخورد خواهیم کرد با طوفانها و موانع گوناکون ، ما با حضور در طبیعت زیبا و دیدن نشانه ها نکات بسیاری را می آموزیم چون طبیعت همیشه مانند یک معلم مهربان مشغول به تعلم وتعلم است و ما از این قلعه ای زیبا درس استقامت و شکیبایی را آموختیم ، ان دژ مستحگم همیشه انجاست و ختی اگر روزی هم بدست بشر ویران گردد یادش در تاریخ ماندگار خواهد بود ...الهی شکر الهی شکر الهی شکر 

اگر با طبیعت هماهنگ شوی طبیعت نیز با تو هماهنگ خواهد شد

آیا تا کنون از میدان دربند تا قله ای توچال را پای پیاده صعود کرده اید ، از اولین پله تا خود قله مسیر شیب دارد و از میان صخره ها و دره ها میگذرد ، این شیب ها زاویه و طول های متفاوتی دارند .ومسیر بسیار طولانی میباشد ، مخصوصا از سنگ سیاه به بالا که کاملا متفاوت از همه است ، و در هر فصلی ویژگیهای های خود را دارد ، سالها پیش وقتی شیب ها را بالا میرفتم فشار زیادی را تحمل میکردم ، روزی کوهنورد با تجربه ای از من در ابتدای مسیر درخواست کرد تا همپا شویم ، انروز تا کافه صفر زیر پناهگاه شیر پلا گفتگوی گرمی بین ما جریان داشت طوری که نفهمیدم کی رسیدم ، او در باره طبیعت پیرامون مسیر صعود حرف میزد وسنگهای مسیر و دره های اطراف را نشان میداد ، من هیچوقت ان همه زیبایی را ندیده بودم ، در طول مسیر برای هر سنگی اسمی انتخاب کرده بود وگاها روی انها دستی میکشید وبه من میگفت که اینکار را بکنم ومیپرسید که چه حسی دارم ، به گلها سلام میداد و گاها دوبیتی آوازی میخواند . با همه حال واحوال پرسی میکرد و تقریبا او را همه میشناختند . آنروز با خودم خیلی فکر کردم ومتوجه موضوعی شدم وان نداشتن ارتباط زنده با طبیعت اطراف بود ، فکرم این بود که سریع بروم قله رو صعود کنم وبرگردم ، بعد از صبحانه او از مسیر برگشت ومن بطرف قله حرکت کردم اما برای اولین بار نمی دانم چرا ولی از مسیر چشمه مرشد بالا رفتم ، حس خاصی بود مسیر برایم تازگی داشت ، عطر پونه ها و اواز پرنده ها را تجربه میکردم ، دستم را به آب زدم وخنگی انرا حس کردم ، ارام ارام برخلاف دفعات قبل بالا وبالا رفتم ، آب سیری از چشمه ای خنگ وگوارای مرشد خوردم ، داشتم به رقص زیبایی ابروباد نگاه میکردم وبی اختیار میخندیدم که پایم با شی بخورد کرد و سنگی را دیدم که تقریبا شبیه بقیه بود اما حس خوبی داشت ، مثل اینکه او مرا ومن او را انتخاب کردم داخل کوله گذاشتم وتا اکنون در سجاده نمازم در خانه موجود میباشد وهر وقت سجده میروم حس اون بالا ها رودارم بهر حال دیگه نه شیبی بود ونه سرازیر همه چیز زیبا بود ودوست داشتنی و تا امروز هم گاهی این حس تا حدودی را به دوستانم انتقال میدهم ، اگر با طبیعت ارتباط برقرار کنید او نیز با شما ارتباط برقرار میکند ، اگر دوستش داشته باشید،آن نیز شما را دوست خواهد داشت و اگر چنین شود در هماهنگی قرار خواهید گرفت.

 

با باران با ابر با عشق با دار آباد

 

چشمامو که باز کردم اولین چیزی که حس کردم صدای تیک تیک باران از کانال کولر بود ، شب بد خوابی را پشت سر گذاشته بودم ، دیروز که 3ساعت ونیم در ریکاوری بیمارستان میلاد برای انجام عمل سنگ شکن کلیه معطل شدم و1ساعت ونیم هم  به طول کشید ، با درد زیادی به خونه آمدم وبا درد خوابیدم ، از پنجره به بیرون نگاهی انداختم ، صبح بارانی بسیار زیبایی است ،ودر اون دور دستها ارتفاعات توچال در ابرها محصور شده اند، سفیدی برف از زیر پای ابرها خود نمایی میکند واین منظره دل هر کوهنوردی را با خود میبرد ، روز جمعه ، هوای بارانی، سفیدی برف ، وای خدایا من خونه چه میکنم ، برم یا نرم ، از ترس درد این لحظه طلایی را از دست بدهم، کمی صیحانه می خورم وگه گاه از پنجره به اون بالا ها نگاهی می اندازم ، برقی میزند وصدای طنین می اندازد، دیگر مکث جایز نیست چند دست لباس بر می دارم وبا نام واذن خدا بطرف کوهستان به پیش...

نزدیک ترین منطقه دار آباد است ، ماشین را گوشه ایی پارک وبسوی بالا یا علی ، باران ریزی در حال باریدن است ، مسیر بالای رودخانه ، پیش گرفته میشود ، شاید به علت بارش کمی خلوت است ، هر که از بالا می آید لباسهایش خیس است اما گونه های سرخش با لبخند وکلام خلاق خدا قوت همراه است ، به کافه فرامرز میرسم اینجا امکانات خوبی برای صرف صبحانه ونهار و چای وغیره است . از آنجا عبور کرده واز جاده خاکی باشیب ملایم که بطرف انتهای دره روبرو ادامه دارد حرکت میکنم ، اون بالای دره ابر بسیار بزرگی انتهای جاده را در خود بلعیده ، باران سنگها وصخره ها وکوهها را شستشو داده ورنگ آنها را به طور طبیعی مانند سنگهای کف رودخانه زیبا ساخته ، توی دره روبرو آبشار زیبایی با قدرت در حال پرش به طرف کف رودخانه می باشد که  حجم صدای قدرتمندی را دارد ، از کوره راهی از جاده اصلی خارج می شوم و با صدای بوسه های قطره های باران که با کلاه بادگیرم برخورد میکند ، آرامش می یابم ،الهی از همه چیز راضی وسپاسگذارم ،  بالا بالا بالاتر ، همکنون در میان ابر بزرگ هستم ، تراکم آن بسیار زیاد است و فقط تا چند قدم جلوتر را میتوان دید ، اینجا با ابر بالا می روی ، ابر میخوری ، ابر تنفس میکنی ، ابر مینوشی ، ابر میبینی ، ابر میشنوی، ابر میپوشی ....  در واقع او ترا بلعیده  یا الله یا الله یا الله ، گه گاه از روبرو چند نفری میبینی که با انرژی بسیار از بالا می آیند و چاق سلامتی میکنند و با حسی صمیمی میپرسند کم کاستی نداری و بالبخند خدا حافظی میکنند ، خوشبختانه در ورزش کوهنوردی جوانمردی هنوز زنده است ، از میان جاده ها وصخره ها وکنار جویبارها که خود با ترانه ای بسیار شنیدنی وجذاب جاری هستند عبور می کنم ، به یاری خدا به چشمه دراز لشت می رسم این نزدیک ترین چشمه به قله دار آباد است ، و آبی خنک وگوارا دارد ، یه لیوان ، دولیوان ، سه لیوان ، آدم از خوردن چنین آبی سیراب نمی شود ، تعدادی کوهنورد از قله باز گشته اند ومشغول خوردن میوه هستند من سریع لباسای خیس را با خشک عوض می کنم ودر این حین با میوه های اهدایی دوستان پذیرایی میشوم ، از آنها تشکر کرده وبه سوی پایین باز می گردم ، باران تندتر میشود وتا به خودرو برسم کل لباسهایم مجدد خیس میشود ، در حین پایین آمدن بارها وبارها وبارها از خداوند تشکر وقدر دانی کردم به خاطر همه ای آنچه امروز به من ارزانی ومرا از آن برخودار نمود ه سپاسگذارم الهی شکر الهی شکر الهی شکر ...


اگر با طبیعت هماهنگ شوی طبیعت نیز با تو هماهنگ خواهد شد

آیا تا کنون از میدان دربند تا قله ای توچال را پای پیاده صعود کرده اید ، از اولین پله تا خود قله مسیر شیب دارد و از میان صخره ها و دره ها میگذرد ، این شیب ها زاویه و طول های متفاوتی دارند .ومسیر بسیار طولانی میباشد ، مخصوصا از سنگ سیاه به بالا که کاملا متفاوت از همه است ، و در هر فصلی ویژگیهای های خود را دارد ، سالها پیش وقتی شیب ها را بالا میرفتم فشار زیادی را تحمل میکردم ، روزی کوهنورد با تجربه ای از من در ابتدای مسیر درخواست کرد تا همپا شویم ، انروز تا کافه صفر زیر پناهگاه شیر پلا گفتگوی گرمی بین ما جریان داشت طوری که نفهمیدم کی رسیدم ، او در باره طبیعت پیرامون مسیر صعود حرف میزد وسنگهای مسیر و دره های اطراف را نشان میداد ، من هیچوقت ان همه زیبایی را ندیده بودم ، در طول مسیر برای هر سنگی اسمی انتخاب کرده بود وگاها روی انها دستی میکشید وبه من میگفت که اینکار را بکنم ومیپرسید که چه حسی دارم ، به گلها سلام میداد و گاها دوبیتی آوازی میخواند . با همه حال واحوال پرسی میکرد و تقریبا او را همه میشناختند . آنروز با خودم خیلی فکر کردم ومتوجه موضوعی شدم وان نداشتن ارتباط زنده با طبیعت اطراف بود ، فکرم این بود که سریع بروم قله رو صعود کنم وبرگردم ، بعد از صبحانه او از مسیر برگشت ومن بطرف قله حرکت کردم اما برای اولین بار نمی دانم چرا ولی از مسیر چشمه مرشد بالا رفتم ، حس خاصی بود مسیر برایم تازگی داشت ، عطر پونه ها و اواز پرنده ها را تجربه میکردم ، دستم را به آب زدم وخنگی انرا حس کردم ، ارام ارام برخلاف دفعات قبل بالا وبالا رفتم ، آب سیری از چشمه ای خنگ وگوارای مرشد خوردم ، داشتم به رقص زیبایی ابروباد نگاه میکردم وبی اختیار میخندیدم که پایم با شی بخورد کرد و سنگی را دیدم که تقریبا شبیه بقیه بود اما حس خوبی داشت ، مثل اینکه او مرا ومن او را انتخاب کردم داخل کوله گذاشتم وتا اکنون در سجاده نمازم در خانه موجود میباشد وهر وقت سجده میروم حس اون بالا ها رودارم بهر حال دیگه نه شیبی بود ونه سرازیر همه چیز زیبا بود ودوست داشتنی و تا امروز هم گاهی این حس تا حدودی را به دوستانم انتقال میدهم ، اگر با طبیعت ارتباط برقرار کنید او نیز با شما ارتباط برقرار میکند ، اگر دوستش داشته باشید،آن نیز شما را دوست خواهد داشت و اگر چنین شود در هماهنگی قرار خواهید گرفت.

 

fh

باصدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم و طبق قرار با دوستانم عزم صعود به منطقه درفک را داشتم ، وسیلم را آماده بودند را برداشته وبنام خداوند از خانه خارج میشوم .

10 دقیقه مانده به شش صبح به ترمینال آزادی میرسم ومقابل تعاونی 11 منتظر دوستانم می مانم ، آقا مرتضی از دور نمایان میشود و کمکم دوستان با کوله های بزرگ به جمع می پیوندند تعدادمان 9 نفر است و با اتوبوسی بطرف رشت به راه میافتیم .

بعد از ساعتی ضعف گرسنگی فشار می آورند اما سیل نعمت های آسمانی به شکل لقمه هایی تازه ولذیذ یک به یک بر من لبخند میزنند و من به خوبی از آنها پذیرای می کنم اعضا گروه عبارت بودند از آقای مجد آبادی که سرپرست برنامه بودند ، آقایان :مرتضی از دوستان عاشق طبیعت وهنر مند وعارف  و کوروش معلمی جهت یاب که بر خلاف سن وسال کمش از تجربیات کوهنوردی زیادی برخوردار است و عباس فلاحی از کوهنوردان خوب و خوش صدا و اشتهایی باور نکردنی ، حمید همتی کوهورد وعاشق کوه وطبیعت ومولانا وعرفان ، خانمها آزاده رضایی از قدرت مدیریت آقایان وعلاقمندان به طبیعت وبخصوص هنر سینما وبهداشت فردی وگروهی و محیط زیست ( و تهیه کننده سالاد های جادویی) .مهشید مساعدیان از قله نوردان بسیار قوی  که فقط علاقه به صعود از شیب های تند و سخت دارد بسیار کم غذا روزانه 3 عدد خرما ،لیلا خانم از دوستان مهشید وعاشق کوه وطبیعت که اولین بار هست که آشنا میشویم .

بعد از چند ساعت در مقابل امامزاده هاشم رشت روبروی روستای رستم آباد بر جاده اصلی تهران رشت از اتوبوس پیاده میشویم ،چند راننده محلی به طرف ما می آیند که یکی از آنها هنر پیشه نقش اول مرد فیلم زیر درختان زیتون می باشد ، همان حسین آقا نامزده طاهره خانم، خوش بشی کرده و با ایشان به روستای شیر کوه میرویم در سه راهی روستای رستم آباد وشیر کوه میرویم در آنجا یک نیسان گرفته وعازم منطقه شیر کوه میشویم . در مسیر بومیان برایمان دست تکان میدهند و حال واحوال می کنند آنانان با همه ای فقر  وسادگی ما را با قلبی باز میذیرند و برایمان آب یخ می آورند و این عرفان ایرانیست که در هیچ نقطه از جهان شاید یافت نشود در حین حرکت یک جوان شکارچی نیز با اسلحه اش سوار خودرویمان میشود نام او افشین جمالی است که به قول خودش پدرش نیز از صیادان قدر منطقه می باشد ، او از میخواهد تا همراهمان به درفک بیاید وبا موافقت سرپرست همراهمان می شود.

در روستای شیر کوه پیاده شده ووسایل را به محوطه ای در بلای روستا انقال می دهیم و وبساط نهار را مهیا می کنیم کودکی 11 ساله بنام یاسر که خود را شهر دار آنجا معرفی میکند هم صحبت می شویم .منطقه بسیار سرسبز و زیباست هوا دم دارد و رطوبت و گرما کمی شرایط را سخت کرده ،اون بالا جنگلی انبوه قرار دارد و بالاتر از جنگل کوهی سر سخت و در بالای بالا قله زیبای درفک هیچیک تا کنون از این مسیر صعود نداشتهایم اما با تجربه و نفرات فنی اشالله به قله خواهیم رسید .بعد از صرف نهار با یاسر خداحافضی کرده به بطرف بالا می رویم هرچه بلاتر می رویم گرما ورطوبت فشارش بیشتر می شود وتشنگی بیشتر ، یکی از ویژگیهای قله های شمال این است چون از ارتفاع کم آغاز میشود فشار بیشتر ی وارد میکند ، افشین شکارچی رد یک چشمه را شناسایی می کند  ، وعباس هرزگاهی آوازی می خواند وحال هوایی به گروه می دهد هر چه بالاتر می رویم جنگی فشرده تر ومتراکم تر می شود انگار قصدمانع از صعود را دارد ،افشین ما را به یک مخزن ذخیره آب در بالای جنگل میرساند و ما به لبانی تشنه خنکای آب زلال را به حسی باور نکردنی می نوشیم . آب به اندازه کافی ذخیره کرده وبه حرکت ادامه می دهیم ، درختان کم کم قطور تر و بلاتر میشوند در بعضی از محدوده ها ارتفاع علفا بیشتر از قد ماست وبرای عبور باید راه باز کرد تا راه را یافت ريا، قدرت بدنی مجد آبادی ومهشید بی نظیر است وخوشحالم که پا به پای آنها گام برمیدارم ،کوروش نیز گاهی صدایی در می کند و آرامش منطقه را دچار تنش می کند ، آقا مرتضی سه تاری آورده و در اتراقی قطعه ای می نوازد  که با صدای زیبای عباس ومهشید کلی انرژی میگیریم ، حس عجیبی دارم وقتی در دل جنگلی انبوه هستی ودر سکوت خاص منطقه به صدای موسقی آنهم سه تار گوش میدهی ، اساس می کنم ما نیز مانند جنگل سبز سبز شده ایم حتی اون شکارچی نیز تو حس رفته است ، الهی شکر ...

کم کم ابرها پایین می آیند واطرافمان را مه غلیظی می گیرند وزیبایی را دوصد چندان می کند والبته رد یابی را سخت تر ، ما باید با منطقه ای بنام لارنه برویم وشب را آنجا بمانیم بعد از عبور چند دره وشیب تند به یک مرتع سبز چمن مخملی بسیار بسیار زیبا میرسیم اینجا منطقه لارنه می باشد  مرتعی که بومیان احشام خود را آنجا پر وار می کنند ، گاو میش های درشتی مشغول به چرا هستند ، کلبه ای کوچکی آجا هست که دختر کوچکی نیز مقابلش ایستاد ه ولبخند می زند گنار نامش است وبه استقبال می آید  جایی را برای چادر زدن انتخاب می کنیم ، گلنار با پدر بزرگش زندگی می کند ، پیر مرد محل چشمه را نشان می دهد . وآتش برایمان روشن می کند ، گلنار با خمهشید دوست شده وبا هم بازی می کنند و در میان گلها و مرتع زیبا می دوند، چادر ها زده شد وابر های بارانی از راه می رسند د ر عرض چند دقیقه ناگهان شرایط تغییر می کند وبارانی زیبا وسنگین باریدن می کند . گروه دیگری از راه می رسند آنها کمی دور تر چادرها  میزنند و باران قطع ووصل میشود و فرصت مستقر شدن می دهد ، متاسفانه آنها کمی پر سرو صدا هستند و آرامش منطقه را کم می کنند . 

 

صعود به قله سماموس

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

گزارش برنامه صعود به قله سماموس

صبح روز جمعه 29/5/91 از ترمینال آزادی سفرمان آغاز گردید ، این برنامه با سرپرستی آقای معلمی و به اتفاق 11 نفر از دوستان اجرا می گردد ، اتوبوس سفرمان به علت کمبود بلیط و شهری که مقصد ماست ، به علت بومی بودن مسافرانش اتوبوس هایش از سرعت خوبی برخودار نیستند و با کمی ترافیک که معضل بی علاج جاده ها در تعطیلات می باشد با تاخیر ما را در سر جاده منتهی به جواهر دشت که مابین کلاچای ورودسر میباشد وفاقد هرگونه تابلوی راهنما است حدود ساعت 2 بعد ظهر پیاده میکند ، هوا گرم وشرجی است خوشبختانه وسیله نقلیه ای که قرار است ما را به سرزمین بسیار زیبای جواهرد شت ببرد از راه میرسد وکوله ها را بارگیری ومحکم می بندد .2 نفر جلو ومابقی به قسمت عقب خودروی جیپ می شویم کمی نسبت به قدرت وتوان این اتو مبیل از رده خاج شده و اینکه آیا ما را به نقطه ای 27 کیلوتر بالاتر حمل کند یا نه شک می کنم ، وقتی در اولین حرکت قدرت خود رانشان میدهد همه را متعجب می سازد ، از میان بافت شهری کم کم خارج شده واز کنار رودخانه زیبای دو آب بطرف بالا می رویم ، ابتدای جاده آسفالت است وکسانی که عقب سوارند آرامش دارند ، مردم زیادی در گوشه کنار رودخانه کمپ زده اند ومتاسفانه بهر جا بنگری قلیان را می بینی که در میان سفره برکت مردم دود افشانی می کند ، زباله زیادی در اطراف رودخانه به چشم میخورد، که این درد آشنایست ، در سرزمینهای شمالی همیشه بوده وهست ، تعدادی مسافران از نقاط دور دست ومقدار زیادی نیز افراد بومی در اطراف زباله پراکنی می کنند ، به جاده خاکی می رسیم و کم کم از رودخانه جدا می شویم واز جاده خاکی با شیب های تند و بستر سست جاده بالا می رویم گاهی آنقدر شیب زیاد می شود که پشت ماشین به زمین بر خورد می کند ، با وجود دست انداز به سایز ها و اشکال مختلف دیگر آرامشی در پشت ماشین یافت نمی شود با هر بالا و پایین شدن جیغ وداد همه فضا را می گیرد و توجه کرگران راهسازی که در حین ترمیم جاده هستند . پرت میکند .این جاده زیبا از میان جنگل بالا وبالاتر می رود ، پوشش گیاهی تغییر کرده درختان تنو مند قطوری اطراف جاده را پوشاند ه وزیبا نموده اند، گاهی با عبور خود روی از روبرو  گرد وخاک بلند میشود واین غبار چهره ها را پیرتر نشان می دهد ، جنگل بسیار زیباست و خودروی ما زوزه کشان وبا قدرتی باور نکردنی از شیبهایی بسیار تند بالا وبالاترمیرود در میان شاخه های درختان عقابی طلایی خود نمایی میکند و در مقابل چشمانمان چرخی زده و بر روی شاخ بلندی می نشیند ، دره های عمیق زیر جاده سست و ریزشی از عمقی که ته آن دیده نمی شود ترس را بر دل سر نشینان خود رو می اندازد خودمان را سرگرم خواندن آواز وسرود می کنیم و خنده کنان جاده سر سخت را در می نوردیم ، گاهی جلوی خود رو بلند می شود ولی مهارت راننده ستودنی است ، کم کم از میان درختان انبوه مراتع عبور کرده وسرزمین افسانه ای جواهر دشت از دور خود نمایی میکند درختان به پایان می رسند ومراتع با گله های زیبای گاو که هریک از رنگ متفاوت وجذابی برخوردار هستند به چشم می آیند، کوه بلند و با عظمت سماموس بر بالای این دهکده روستایی مانند نگهبانی قدرتمند مسئولیت مراقبت ازآن اکوسیستم را دارد...

 مراتع سرسبز ، تیه های پر از انبوه گلهای زیبا  در این فصل ، و چشمه های پر آب وگوارا ، جریان  رودخانه، تکه های ابر ، گاوهای  رنگارنگ در حال چرای چمن تازه وشیرین آب دار ودم چرخاندن وآواز مستی سر دادن ، گله های ا سب با عضلاتی قدرتمند ویالهای پریشان در وزش باد  ، وگوسفند ها  با نظمی کنار یکدیگر با هنر نمایی خداوند مهربان قرار گرفته اند و جواهر دشت را پدید آورده .

 به جرات می توانم بگویم اینجا یکی از زیباترین ییلاقهای ایران می باشد ، که حتی نظر سختگیران را نیز جلب می کند ،  به این روستای زیبا وارد می شویم وخودرو مقابل کافه ای بنام کافه اکرم توقف میکند .اهالی آقای معلمی را می شناسند وبا ایشان چاق سلامتی می کنند ،این کافه های  روستایی که با الوار چوبی ساخته می شوند وداری همه جور ما یحتاج بومی ومسافران هستند ، راسته گوسفندی آویزان است وکباب خوران را به هوس می اندازد ، ماست چکیده و شیر و لبنیات بومی در جای جای کافه اکرم  مشاهده می شود بعد از مشخص شدن کلبه ای اجاره ای  وسایلمان را به آن مکان میبریم ، در این روستا بنا به رفت وآمد های مسافران کلبه هایی توسط بومیان ساخته شده که با امکانات اون ارتفاع بدون برق و آب لوله کشی  وگاز شهری ،برای شب مانی واستراحت بسیار مناسب است صاحب کلبه  که از دوستان است ما را راهنمایی می کند همسرش خانم بسیار مهربان وخون گرمی است که همه ، خیلی زود جذب او می شوند، خانه بسیار تمیز ومرتب است بعد از قرار دادن وسایل به کافه اکرم رفته تا با صرف چای کوفتگی اینطرف آنطرف پرت شدن را از تن بزداییم ، بعداز چای به دعوت آقای معلمی و بطرف چشمه ناصر دشت که پایین ده است قدم زنان می رویم تا از لحظه به لحظه این نقطه زیبا دیدن وبهرمند شویم ، کلبه های پراکنده زیادی ساخته شده اما باز بافت معمار ی معینی ندارد و این فضای روستا را کمی شهری کرده وحجم زباله ای که در گوشه کنار به چشم می خورد، با دور زدن تپه ای از عرض و شیب تند به چشمه میرسیم آبی سرد وگوارا ، تعدادی از دوستان سرشان را با آب رودخانه می شویند و حال وهوایشان زیبا تر می شود . بعد از انداختن تعدادی عکس به کلبه بر می گردیم و باصاحب خانه بساط شام را مهیا می کنیم ، سفره رنگینی آماده می گردد ، کوکوسبزی ، پوره سیب زمینی ، ماکارونی ، کوکوی سیب زمینی ، خورشت محلی ترشی تره  با پلو وسالاد و نوشابه وغیره آنقدر خوردیم که خسته شدیم و سلطان سفره همیشه آقا کیوانه که تا آخر ادامه میده ...

بعد از شام تا پاسی از شب گپ زدیم و چای خوشمزه گیلان را خوردیم خلاصه ساعت 12 شب خاموشی زده شد تا صبح زود بیدار وبه طرف قله حرکت نمایم ، در طی روز هر یک از محلی ها به ما ازخطرات قله هشدارمی دادند ، آب زیادی ببرید ، اون بالا سیر بخورد والا تلف میشین ، قله آدمو سیاه می کنه ، تو تاریکی برین ، اون بالا باد آدمو میبره ، اون بالا آدم میمیره ووو... تنها وجه مشترک این بود که نایب زیارت باشید ، ما را دعا کنید ، چون بر بالای  قله یه قبر امامزاده قرار دارد ، که مردم گاهی اون قدیمها بیشتر به زیارت آن می رفتند . با زنگ هشدار موبایل ساعت5:30 بیدار شده و بعد صرف صبحانه و کمی تنبلی دوستا ن بلاخره ساعت 7 بطرف قله حرکت کردیم ، تیم 10 نفره صعود با چند عضو جوان و تازه کار کم کم بالا و بالاتر رفتیم مناظر بقدری زیبا بودنند که زبان قادر به بیان آن نمی باشد فقط باید مشاهدات را گفت ، مراتع سبز سبز و گله های گاو واسب هایی که تا آخر فصل برای چرا آزاد می باشند ، زیبایی منطقه را زنده تر کرده ، و قله که با خود نمایی خود ما را به حضورش می طلبد . بعد از عبور از چند تپه به  بالای مراتع رسیده وروبرویمان گردنه ای زیر قله عظیم قرار دارد که سایه ای بزرگ آنرا پوشانده است ، از گردنه عبور می کنیم و پایین گردنه کلبه سنگی چوپانان را میبینیم که درب آن بسته است کمی استراحت کرده وسپس ادامه مسیر میدهیم از میان دره که با سنگهای ریزشی پوشیده شده به حرکت به طرف قله ادامه می دهیم ، هوا گرم است و آب بدن باعرق کردن کم می شود و هرچه آب میخوری تبخیر می گردد . د راتفاعات چند نفر به علت تشنگی وگرفتگی عضلات از ادمه انصراف ورزیده وباز می گردند ، شیب بسیار تند است و آفتابی تند بر بالای سر ، به جاده ای که دولت برای نمی دانم چه ایجاد کرده که قطعاهزینه ای هنگفت مالی و زیست محیطی بیشتر  در بر داشته و بلا استفاده می باشد  می رسیم،  دیواره های بلند وریزشی جاده مسیر پیاده رو را فطع کرده و زحمت زیادی باید برای عبور از انها کشید ، هر چه بالاتر می رویم عطش و گرما بیشتر می شود . وشیب نیز تند تر هرز گاهی استراحتی می کنیم ، پشت سرمان ابر هایی بسیار بزرگ وگسترده تمام دره را پوشانده و احتمالا در کنار دریا بارندگی وطوفان می باشد ، وما در اون ارتفاع نظاره گر عظمت قدرت پروردگار مهربانیم ،  بعلت تازه کار بودن بعضی از دوستان حرکت کمی کند تر است و استراحت بیشتر ، آرام آرام بالا وبالاتر رفته تا بلاخره در ساعت 13:30 بر بالای قله سماموس میرسیم . از شادی دست همدیگر را میفشاریم وتبریک می گوییم ، چند عکس یادگاری گرفته و داخل امامزاده می شویم ونایب زیارت سفارش کنندگان ، بعلت بادهای بسیار سنگین زمستان سقف امامزاده کوتاه می باشد آنرا از سنگ وسیمان با دیواری قطورساخته اند ضریح چوبی داردکه به  آن پارچه های سبز زیادی گره زده  شده است ، کمی داخل امامزداه  استراحت می کنیم ، اینجا بلندترین ارتفاع منطقه است حدود 3800 متر اینجا بومی ها چون به ارتفاع صفر یعنی کنار ساحل عادت کرده اند وقتی بالا میرسند دچار مشکلات فیزیکی بیشتری نسبت بما که ما که در شهر تهران به ارتفاع حدود 1200تا1250 متر  از سطح دریا دارد  دچار می شوند ، پس حق داشتند که در باره قله ان حرفها را بزنند ، بعد از نیم ساعت بطرف پایین باز می گردیم ، با کمبود آب خوردن مواجه هستیم و یکی دوتا از دوستان دچار ارتفاع زدگی شدند، هرچه سریعتر ارتفاع کم می کنیم، اما  حال آنها رو به وخامت میرود ، وجسم آنها ضعف خود را نشان میدهد.کم کم آب آشامیدنی به پایان میرسد و تشنگی وگرما زدگی کمی قالب میگردد ، اینجاست که قدر ومنزلت آب برای حیات بشر کاملا حس می گردد و حتی یک قطره آن ارزشمند می باشد این تشنگی باعٍث یاد آور شدن ارزش آب برای دوستان می شود و اینکه چقدر در شهر آنرا بی مراعات هدر می دهند ، درست در همین لحظه  ابری بزرگ ومه ای غلیظ ما را در خود میبلعد، به لطف خداوند اطرافمان خنک ،  پوست وموهایمان از شبنم خیس می شود از طریق اکسیژن تشنگی تا حد زیادی بطرف می شود همچنین آب فراوانی بروی گلبرگ ها وبرگها وجود دارد که با نوشیدن آنها جان دوباره  می یابیم از صخره ها و شن اسکی ها عبور وبه مراتع میرسیم واین نشان خوبی است مه آنقدر غلیظ است که  تا چند متر بیشتر را نمی توان دید با تجربه آقا کیوان مسیر را یافته و به چشمه می رسیم  ، نوشیدن این آب برای من ودیگران آنقدر با حس وحال بود که قابل توصیف نمی باشد ، آنقدر خوردیم تا تشنگی برطرف شد آسمان رو به تاریکی می رفت و ما بعد از 20 دقیقه به کلبه رسیدیم دوستان خوبمان آشی را تدارک دیده بودند ، بعد از شستن سر ورو به ضیافت آش  و ماست چکیده محلی رفتیم . این پیش غذای خوبی برای مایی که بدون صرف نهار از قله بر گشته بودیم بود و بعد شام تدارک دیده شد واستراحت بعد شام ، بعضی از بچه ها از خستگی به خواب فرو رفتند ما تا کمی دیرتر با صاحب خانه به گفتگو پرداختیم وخاطرات ایشان را در باره منطقه گوش دادیم ، کم کم همه آماده خواب شدند وبعد خاموشی ...

با صدای تکبیر نوید فرا رسیدن عید سعید فطر از رادیوی صاحب خانه بیدار شدیم و بهمراه ایشان برای خواندن نماز عید فطر به مسجد بزرگ جواهر دشت رفتیم بعد از صرف صبحانه مقوی کمی برای قدم زدن به اطراف روستا رفتیم وتعدادی عکس انداختیم گسترده بودن منطقه وقت بیشتری را برای بازدید می طلبید . متاسفانه مشکل زباله اگر تدبیر نشود در چند سال آینده این مراتع زیبا این زیبایی را از دست خواهد داد ، شاید خود شورای محله بتواند کاری بکند والا این زباله ها منطقه را تخریب خواهد کرد ،  طبق قرار قبلی راننده برای بردن به پایین آمده بود ، علرقم میل وخواسته درونی  ارتفاعات را ترک کرده و بطرف دریا می رویم ، به مناسبت عید وتعطیلات مسافر بیشتری در راه بالا بودند ، وما خندان وشادان بطرف پایین در حال حرکت، انقدر این طبیعت زیباست که نمی دانم چه بایدگفت ، هر چه پاینتر می آییم هوا شرجی تر میشود و گرم تر ، کنار ردوخانه دو آب از شلوغی واستقبال مردم جای خالی وجود ندارد  ندارد. به کنار دریا که دارای اب وهوایی کاملا متفاوت است میرسیم راننده میرود وما دنبال جایی برای اسکان وشنا ، به پاری خداوند در محوطه و الاچیق ویلایی بسیار شیک ومجلل مشرف به دریا با امکانات کامل اسکان یافتیم، اما با انبوهی از زباله که کل ساحل را در بر گرفته بود مواجه شدیم ، ظاهرا طوفان باعث پدید آمدن چنین شکلی شده اما در نهایت انها زباله هایی هستند که آدما در گوشه کنار گذاشته اند و با طوفان از رودخانه ها به در یا رسیده به خصوص زاویه ساحل کلا چای که به گونه ایست که قوس ساحل آن در تو رفتگی قرار دارد و زباله ها را جذب وجمع می کند ، از نقطه ای پاک تر به آب زدیم  بعد ساعتی بر گشته وخود را با آب وصابون حسابی شستیم و بعد به صرف نهار وچای وهندوانه تا غروب مشغول بودیم وغروب بطرف کلا چای رفتیم و حدود ساعت 11 نیز با یک اتوبوس خوب وشیک بطرف تهران حرکت نمودیم . د رپایان از زحمات سرپرست برنامه خوبمان آقای معلمی ( کیوان )  وتمام دوستان که با همه کاستی ها با ماهمکاری وهمراهی نمودنند سپاسگذاری نموده و انشاالله در برنامه های آتی دوباره باهم و درکنار هم شاد و مسرور  باشیم ، به امید حق

 

برنامه راهپیمایی خلخال به اسالم

بنام خداوند بخشنده ومهربان

گزارش برنامه راهپیمایی خلخال به اسالم

ساعت 22:30 از ترمینال آزادی اتوبوس حرکت کرد و علارقم ترافیک نیمه سنگین جاده تا بعد از حومه گلشهر کرج ،ساعت 7 صبح روز بعد  به خلخال رسید . با دو دستگاه سواری به روستای اند بیل رفتیم  . در پای چشمه پر آب اول مسیر منتهی به گردنه در نقطه ای برای صبحانه اتراق کردیم آسمان صاف و بدون بارندگی پیش بینی شده است ، آتشی از چوبهای جنگل فندق که منطقه را احاطه کرده روشن وچای دودی به همراه نان تازه صرف میشود ، ساعت 9 حرکت بطرف گردنه آغاز می گردد زیر پایمان چمن زار سبز و اطرافمان درختان زیبای فندق وبلوط وصدای زیبای پرندگان آوازخوان که حس بسیار خوبی میدهند ، بدرقه راهمان است وآدمی را با خود میبرد ،جایی که هیاهوی شهری در آن وجودی ندارد ،  شیب تند میشود وکوله های چند روزه کمی  فشار می آورند ، آرام آرام به بالای گردنه می رسیم ، وقتی از اون بالا منظره روبرو را می بینی انگار از درب بهشت عبور کرده ای ،دره ای بسیار وسیع با مراتع سبز سبز و کلبه های زیبای دامداران که زیبایی خاصی بوجود آورده ، گاوها وگوسفندانی که در کف دره در فاصله ای دورقرار دارند و در حین دویدن وجست و خیز ، فریاد شا دی میزنند وعلف تازه را نوش جان می کنند .نسیمی خنک گرما زدگی را از تنمان خارج میکند وجانی تازه می دهد ، از اون بالا مسیری را که میبایست  دوروزه طی کنیم رامی بینیم . بعداز صرف آب وتنقلاتی کم ساعت 10 از گردنه سرازیر میشویم و بطرف منطقه کیاره ارتفاع کم می کنیم ، در میان آن کلبه های کف دره، کلبه ای هست که سقف آن  به رنگ قرمز زیبایست ،  که پشت آن چشمه آبی خنک وگوارا وجود دارد حدود یک ساعت تا چشمه راه طول میکشد و در ساعت 12:30 زیر یک درخت گردوی زیبا اتراق کرده ومشغول به صرف نهار می شویم . زمان استراحت را کمی بیشتر می کنیم که خستگی ناشی از فضای  اتوبوس نیز از جسم همنوردان خارج گردد . ساعت 16 بطرف پایین حرکت کرده و از انتهای مسیر چشمه بطرف پایین سرازیر میشویم،  از میان درختان عبور کرده و به رودخانه می رسیم . از روی پل چوبی به آنطرف رودخانه میرویم وسپس به طرف جاده ماشین رو رفته و جاده را پیش میگیریم ، هرچه جلو تر میرویم ارتفاع درختان نیز بلند تر وبلند تر میشوند ، ابرهای بزرگ آرام آرام دره را می بلعند وما در درون شکم بزرک آن ابر های  زیبا قدم زنان عبور می کنیم امید وارم داد و فریاد وآوازهای ما ابر را دچار دل درد نکرده باشد ، دوستان می گویند اینجا جنگل ابر است یا  آنکه در سمنان قرار دارد ، واقعا  دل هرچه بخواهد طبیعت با آن هناهنگ میشود ، بعد پیاده روی طولانی واستراحت های کوتاه به روستای ناو قدیم رسیدیم ، وطبق برنامه  شب را در حسینه ناو قدیم میگذرانیم ، کمی ماست تازه گاوی تهیه کرده وبچه ها مشغول آشپزی برای شام می شوند  ، سر آشپز کیوان در غیاب سر آشپز اصلی آقا فرید از تهران نو اقدام به تهیه سوپ هفت بیجار نمود ، هرآنچه از عهد قدیم وندیم بود در سوپ ریخت و  حل کرد . جای خانم آقای کشاورز خالی او معجون دوست دارد . سفره شام پهن وبا قراعت دعای غذا  شام صرف شد ، از خستگی زیاد فورا اکثر گروه به خواب رفتند و بعضی که به صدای خور خور عادت نداشتند کمی سخت خوابیدند ، فضای داخل حسینیه انرژی خوبی داشت و نور گرد سوزقدیمی صفایی دیگر .ساعت 6:30صبح بیدار شده  وساعت 7 صبح از کیسه بیرون زدیم ،  ورزش صبحگاهی آغاز گردید بعد از ورزش و شستشوی سر و صورت با آب سرد رودخانه که شور خاصی دارد ، برای  صرف شیر داغ وتازه دوشیده  و نان محلی وغیره شتاب نمودیم ،  دعا صبحانه قراعت و پاتک های سنگین آقا کیوان آغاز گردید .به هر نفر دو یا سه لیوان شیر رسید ، شیر وشیر چای نوشیدنی خوبی برای روزی جدیداست وبرای پیاده روی طولانی به جسم انرژی می دهد  ، ساعت 9:40 حرکت وبه  مقصد روستای ناو وسپس کافه شایان آغاز می گردد  .  آفتاب گرم وارتفاع کوتاه درختان نزدیک جاده و دم کردن لباسها  چه شود . ساعت 10:40 به ناو می رسیم . بعد از مقداری عکس برداری از کلبه های زیبای ناو ، به ابتدای جاده ماشین رو می رسیم ،سمت راست پل راه مال روی کوچکی است که از پشت کلبه آخری از سمت بالای رودخانه بطرف پایین می رود ، که راه خوبیست اما ما از راه ماشین رو  ادامه مسیر دادیم وهر بارکه  پایین را نگاه می کردیم جاده زیبای مال رو را لابه لای درختان می دیدیم وحسرت میخوردیم . بلاخره از یک کوره راه خود را به جاده مال رو  رساندیم ودر میان درختان غرق شدیم بعد دریافت آدرسها جور وا جور وزمانها ی گوناگون از بومیان که هر یک با معیار اندازش خود ،  آمار میداد  بلاخره در ساعت 15:30 به کافه شایان رسیدیم . علارقم همه آرزوهای بچه ها  برای صرف نوشابه ای  تگری ، ماوالشعیر خنک ، فانتا، ایستک با طعم آآناناس و کافس میکیس ، سان شا ن، قهوه کلاسه و بستنی و .. کشتی همه با دیدن این به اصطلاح کافه به گل نشست ،  نه نوشیدنی خنکی داشت و نه حتی آب آشامیدنی برای خوردن نزدیک ترین چشمه نیز حدود 15 تا 20 دقیقه فاصله از آنجا داشت ، اب رودخانه نیز برنگ  شیر کاکائو بود . بچه ها خسته و گرسنه بودنند با آب همراه چای درست کرده و از کوله بار کنسرو ها به آقا کیوان جهت  آماده کردن نهار تحویل گردید ،  جای پروین خانم خالی ، پگاه عزیز تازه به اصل خود برگشته بود وخوب از  معجون میخورد که  کلی همه را سورپرایز کرد . کم کم معده جنگلی او نیز فعال شده بود ،  بعد از نهار وکمی استراحت ساعت 18 عصر بسوی  روستای لا کا تاشون که حدود سه ساعت راه در پیش دارد حرکت کردیم،  با علم اینکه به گزارش بومیان  قسمتی از راه را سیل  شسته و مسیر را به انداره 2تا 3 ساعت دورتر کرده ، مقابل کافه شایان جاده ای بطرف بالای رودخانه میرود که ماشین رو است وتا لاکاتاشون حدود 5 ساعت پیاده روی دارد ،  اما ما از راه مال رو که از انتهای راه ماشین روی کف درهاقرار دارد ادامه میدهیم .  بعد 20 دقیقه جاده ماشین روی پایین بن بست می شود. و راه مال رو آغاز می گردد، راه پایین راپیش می گیریم و با چند محلی خوش برخورد مواجه می شویم که برایمان آب خوردن از چشمه پنهان میان باغشان می آورند .در ادامه  راه به مسیر چشمه ای جاری کنار راه  می رسیم ، محلی ها گفته بودنند که راه اصلی توسط سیل  شسته شده  واز جاده فرعی که کمی مسیر را دورتر میکند،  از مسیر  بالای چشمه باید عبور کرد . کمی اینطرف و آنطرف می زنیم و با کیوان جلو می رویم ، گروهی از جلو باز می گردند و مگویند خسارت راه در حدی است که ما از ادامه مسیر باز ماندیم و بر میگردیم از راه ماشین رو برویم ، آنها از اطلاعاتی که ما از بومیان داشتیم از بازگشت منصرف ومسیر بالا را  پیش گرفتند و ما نیز از همان راه بطرف بالای جنگل ادامه مسیر دادیم ، زمان کم بود وبه تاریکی خوردیم و شب را در محوطه ای باز در دل جنگل بر بالای ارتفاعات اتراق کردیم و چادر زدیم  و تا توانستیم هیزم جمع کردیم ، قرص کامل ماه بر بالای سرمان خود نمایی میکرد و گاهی لکه ابری در حال عبورنقش زیبایی بر آسمان می زد .تاریکی زیر دار ودرخت  اطرافمان را گرفته بود ونور آتش  آرامش بخش جمع بود گرد آتش حلقه زده بودیم و ترانه و آواز می خواندیم ، وبعد  برای  دوستان دعا خواندیم که خیلی حس خوبی داشت ، قرص کامل ماه آسمان را روشن کرده بود امشب شب ولادت حضرت علی علیه اسلام است ،و حال وهوای جنگل عجیب ، مرغان حق با هم آواز می خواندند انگار در حال سئوال وجواب باشند  ،  ما در منطقه ای نسبتا باز اتراق کرده بودیم نور خوبی اطراف اردوگاه بود ، گراز ها  تمام بوته های اطراف را زیر ورو کرده بودنند و از این نشانه ها معلوم بود که شبها دست به کار میشوند ، کم کم بچه ها به خواب رفتند و من سعی نمودم تا صبح وطلوع خورشید آتش را روشن نگه دارم ، لکه های  ابر  از شمال آسمان می آمدنند وعبور میکردنند ماه نیز آرام آرام در حال حرکت بود ، هراز گاهی صدایی از اطراف می آمد و بار نور چراغ قوه چک میشد .آتش گرم آرامش خاص داشت و گاهی یک لیوان چایی در شب جنگلی خیلی مناسب بود بچه ها در کیسه خواب در حال استراحت بودند ،  جهان در حال حرکت وتغییر بود  ، کم کم از دور شفق نمایان شد وحدود ساعت 5:30 آسمان تا حدودی روشن گشت و من به خواب رفتم وقتی بیدار شدم ساعت 7 بود و در کنار آتش چمباته زده بودم ، یکی از بچه ها بیدار شد گفتم بره از چشمه آب بیا ورد و بعد دیگری وبعد یکی یکی بیدار شدند . برای شستشودست وصورت  به طرف چشمه میرفتند ، چای آماده شد و سفره صبحانه به لطف خدا پهن شد ،  یک چوپان در حالی که با چند گاو وگوسا له عبور می کرد به ما نان تاره ای هدیه داد، بعد از صبحانه وجمع کردن وسایل  بطرف چشمه بالای دره حرکت کردیم بعد از چند پیچ به منطقه بسیار بکر و زیبایی رسیدیم ، این نقطه از جنگل بافت عجیبی داشت که غیر قابل توصیف بود و جالب اینکه صدا در آن نقطه اکو میشد وصدای پرندگان با انعکاس شنیده میشد ، بچه ها هیجان زده شدند وهر یک فریادی زدنند ،  به چشمه رسیدیم آبی گوارا از زیر ریشه های یک درخت بسیار تنومند جاری بود آبی زلال و پاک ، حسابی نوشیدیم وظرفها را پر کردیم و سپس بطرف پایین دره  راهی شدیم ، مسیری که اگر از راه پایین مشکل نداشت 20 دقیقه بود ، حال  3ساعت طول میکشید . شیب تند را بطرف پایین حرکت کردیم و بعد از مدتی به کف دره رسیدیم ، ومسیر لاکاتاشون را پیش گرفتیم . راه های جنگلی که به صدها سال قبل باز میگردند ، این راه ها هنوز محل عبور بومیان وطبیعت گردان می باشند ، دیگر به پایان جنگل نوردی  نزدیک میشویم و تنها باران را لازم داشتیم  که به خواست خداوند باران در زیر نور آفتاب باریدن گرفت وصحنه هایی استثنایی بوجود آورد ، این باران زیبایی جنگل را دهها برابر نمود .بی اختیار سرعتمان را کم کرده بودیم وبا باران خوش می گذراندیم ، او میگفت وما میشنیدیم ، گاهی تند ، گاهی آرام ، وگاهیدرشت و گاهی  پودری ونرم ، اینجا عروسی خوبان است ،  ساعت 13:30 به لاکاتاشون رسیدیم  وبرنامه جنگل به پایان رسید، این روستا در زمستان جمعیت بیشتری دارد چون گله داران از ارتفاعات ومراتع سر سبز  به پایین بر می گردند . طبق برنامه قراره بریم دریا از میان روستای زیبا تا لب جاده آسفالته 5 دقیقه راه است ، بعد از 40 کیلو متر پیاده روی به آسفالت  رسیدیم وانتی نیسان میرسد و به لطف خداوند ما را به  ساحل گیسو میبرد  .

ساحل خیلی شلوغ بود وآ لوده از زباله های مردم، ایکاش نهار را در روستا می خوردیم ،   در گوشه ای با همکاری نیروی انتظامی برای نهار مستقر شدیم  جلوی پاسگاه  نیروی انتظامی مشغول به صرف نهار شدیم ، بعلت شلوغی  محوطه بعد نهار از محوطه به اصطلاح سالم سازی خارج شده وبه نقطه ای دورتر می رویم ، و با آغوشی باز به میان امواج زیبای دریا می غلطیم ، حدود 3 ساعت دوستان در آب می مانند ، آقا کیوان آنقدر جلو میرود که دیگر با چشم قابل رویت نمی باشد ، بعد از شنا چایی گرمی نوشیده و کم کم بطرف هشتپر می رویم تا با اتو بوس رزرو شده به خانه باز گردیم ، شام سبکی تدارک وبا دسر تقدیم می گردد، نوش جان ،  با حرکت اتوبوس همه تا تهران در خواب نازی فرو می روند الهی شکر الهی شکر الهی شکر

به قلم سرپرست برنامه: حسن سیفی

غرش شیر پلا

با  صدای رعد وبرق از خواب پریدم ساعت حدود 5/20 بود از پشت پنجره نگاهی به بیرون انداختم باران بسیار تندی در حال باریدن است ، شب قبل با یکی دوتا از دوستام قرار کوه گذاشته بودم ، کمی دودل شدم که تو این هوا روز عید قربان این ساعت صبح ، سرما ، باران ،خیس شدن و... اینطرف رخت خواب گرم و نرم، مرا به استراحت میخواند ،  کمی دراز کشیدم صدای قطره های باران که به شیشه برخورد میکرد مرا به یاد اون بالاها و اتفاقاتتی که در حال رخ دادن است می اندازد،  برم یا نرم ، به دوستان اس .ام.اس زدم خبر نشد ، تماس گرفتم ، کسی پاسخ نداد ، همه وهمه چیز برای ماندن در خانه متحد شده اند  الا یک چیز دلم که اون بالا بود ، آسمان سپیدی زده بود ، باران نیز قطع شده اما ابر های بارانی اون بالا ها حضور داشتند ، الهی به امید تو کوله را که شب گذشته آماده کرده بودم بر دوش گذاشتم و به طرف کوه یا الله،خیابانها را آب برداشته بود ، هرچه بالا تر می رفتم حال وهوا تغییر میکرد میدان قدس را لایه نازکی از برف پوشانده بود اما میدان دربند وسربند میدان مجسمه کا ملا برف نشسته بود و از ستاد برف روبی آقای قالی باف خبری نبود ، تعدادی از ماشینها در حال سرسره بازی بودنند ، یه گوشه ای پارک کردم واز کنار پله ها پا بر دامنه سفید وزیبای کوهستان گذاشتم  ، کوهستان با لباس سپید بسیار زیبا شده ، لکه های سیاه وسفید و درختان با برگهای هزار رنگ که روی هر کدوم از برگها نیز قدری برف نشسته ، سر درختان را خم کرده ، پشت بام خانه های پس قلعه همه سپید شده و صدای پارس تعدادی سگ که از آنطرف بند می آید ، ابتدای راه کمی شیب فشار دارد اما آرام ارام بدن  هماهنگ میشود ، عده ای از عاشقان طبیعت در گروه های دوتایی یا سه تایی وگاهی بیشتر درحال بالا رفتن هستند تعدادی نیز تله سیژ سوار شده اند ، خیلی سریع  از کنار ایستگاه بالای تله عبور میکنم واز میان کافه هایی که در حال باز کردن ونظافت  وبرف روبی هستند گذشته وبه شیب ابتدای راه که تقریبا بالای کافه عبدالله ریش است میرسم برف خوبی نشسته شاید حدود 20 سانت باشد از مسیر برف کوبی شده ادامه میدهم سمت راست منطقه بند یخچال بقدری زیبا شده که فقط باید بودید و میدیدید خداوند چگونه طبیعت را نقش زده ، ترکیب صخره ها و دیواره ها وبرف سفیدی که این زیبایی را دوصد چندان کرده ، برف سفید کوهستان را به تسخیر آورده ،  حس خوبی دارم  عشق دیدن این صحنه ها بود که مرا از بستر گرم ونرم جدا کرد ، حا لا بسیار خوشحالم که اینجا هستم، الهی شکر ،  ابرها از بالا به طرف پایین در حال حرکتند ، حرکتی ارام  واما قوی چون عظمت کوهستان در هیبت ابر محو میگردد ، الهی  یاریم کن تا مانند این ابر نرم ومنعطف باشم  ، به کافه رجب رسیده ام  اسمان تهران را ابرها پوشانده اند ،  اما این بالابرای دقایقی است که آفتاب زده و دیگه نمیتوان از زیبا ییها تعریف کرد فقط (( وای خدای من)) از پله های آهنی بالا میروم میان سنگها برف آب جمع شده وکفشهای نا مناسب حتما دچار مشگل خواهند شد ، به یار ی خداوند بالا بالا  بالا تر به کافه صفر که زیر پناگاه شیر پلا قرار دارد میرسیم ، مه غلیظ مسیر را تغییر داده واز طرف دره بطرف بالا حرکت میکند کمی در محوطه نرمش کرده وسرو صورت و دست وبال وبا آب رودخانه صفا میدهم روی جریان آب برفک یخی زده این حاکی از سردی آب در جریان است ، داخل کافه میروم ویک پرس املت کوهستانی  با پودر آویشن و پیاز تند درست میکنم جای دوستان دماوند خالی بعد صرف غذا وگپ زدن با کارگر کافه تصمیم میگیرم از دره اوسون برگردم از او خداحافظی کرده و به طرف بالا ادامه میدهم ، پناهگاه 3 طبقه شیر پلا را دور میزنم و راهی را که به قله توچال ، دره اوسون ، ومسیر  تله کابین ایستگاه 5 و پناهگاه اسپدکمر مسیر میدهد، پیش می گیرم مه آنقدر غلیظ شده که به سختی میتوان جلو ی پارا دید ، عینک  ضد آفتاب را فراموش کرده ام با وجود مه باز انعکاس نور،  از برفها چشم را آزار میدهد ، از کنار یالی که به طرف قله توچال میرود عبور میکنم ، کجایی جونی که یادت به خیر ، یه زمانی صعود به قله توچال تفریح ودست گرمی بود به خصوص در زمستان از شیب وارد دره قبر ارس میشوم هنوز مه باز نشده وتوی شیب ارتفاع برف به حدود یک متر میرسد چون باد برفهای ارتفاعات را در دره ها میریزد ،  با زمین خوردن غلط زدن وسر سره باز ی به کف دره میرسم و از بالای شیر دره عبور وپای چشمه توقفی میکنم آب بسیار گواریی دارد ، چند نفر از اوسون در حال آمدن بسوی شیر پلا هستند ، خوش وبشی میکنند ومیروند من وارد دره اوسون می شوم  مه دوبار به طرف طهران پایین میرود و دوبار ارتفاعات با  نمایش زیبایی خود دل ربایی میکنند ( هو الجمیل )  ، ارام آرام از دره اوسون پایین آمده و وارد دره دربند میشوم حدود ساعت 1 کنار اتومبیلم نه خستگی نه گرسنگی آنقدر امروز پر انرژی بود که حد وصف ندادرد ، جمعیت با لباسهای مهمانی در حالی که سعی می کنند از کنار برفها با وسواس عبور کنند بطرف رستوران های پس قلعه میروند هر کسی به نسبت خود از طبیعت بهر مند می شود ، ما که عیدیمان را گرفتیم ، الهی شکر الهی شکر الهی شکر

 


روح الله آمد

سلام ودرود بر تمامی عاشقان و مجذوبین کوهستان ، این تجلی گاه زیبای عظمت ومهربانی و بیانگرتمام صفات متعالی خداوند  که قدم به قدم آن جای پای الله وحضور نفسهای فرح بخشش را می توان بر روی گونه هایتان که عاشقانه آن را می بوسد حس کنید،  و طنین شنیدنی صدای نسیم بسیار مهربان در گوش که می گوید،  بخوان تا اجابت کنم تو رابشنوید .

سال ۸۸ عین برق گذشت و صعودهای جذابی نداشتم ، قسمتی از ناکامی در شرکت در برنامه ها  بر می گردد به شغل پر وقت و انرژی برم .که مر از بسیاری از ارزشهایم دور ساخته وتقریبا به حاشیه رسانده .

امیدوارم که با حداقل حضور در وب  دوستانم را ازدست ندهم . چون دوست خوب مانند جواهری در زندگی می باشد . حال اگر این دوست همپا وهمراه وهمنورد باشد بسیار بهتر میشود برای خیر مقدم یک خاطره در این پست قرار میدهم . 

روح الله آمد

در یکی از روزهای تعطیلات آخر هفته  که تعداد کمی از بچه ها جهت شرکت در برتامه کوهنوردی ثبت نام کرده بودند راس  ساعت از محل قرار  حرکت را آغاز کردیم و با خودروی شخصی به منطقه فشم روان شدیم ،  دره لالان در این فصل هنوزسردمی باشد چون  در کف دره اش برف وجود  دارد و رودخانه خروشانی با اب سرد جریان دارد . بالای روستا از تنگه ای که دیوارهای بلند سنگی آنرا احاطه کرده باید عبور کنیم ، همیشه وقتی از این منطقه عبور می کنم احساس می کنم در یک میدان بسیار قوی انرژی قرار گرفتم و این صخر های بلند در حال تبادل بارهای انرژی هستند و هر کسی که از میان آن عبور می کند نا خواسته از این انرژی مثبت تغذیه می شود ، بعد از دره ای صخره هابا چند آبشار کوتاه وبلند مشاهده خواهید کرد ، که هر یک زیبای خود را دارد تا چشمه تلخ آب حدود یک ساعت راه می باشد ، ....هنگام بازگشت از ارتفاع بودیم که ناگهان دیدیم از دور یک نفر شبیه به آقا  روح الله از دور بال وپر زنان می آید . همینکه بما نزدیک شد متوجه شدم او  روح الله می باشد . وی گفت که سر قرار به موقع  نرسیده و چون نمی دانسته کجا برود با توکل به خدا برای رسیدن به دوستانش  با یک اتوبوس شرکت واحد خود را به منطقه زاگون رسانده و پرس و جو کنان دنبال منطقه ایی که مورد علاقه کوهنوردان می باشد گشته وبلاخره ما را غافلگیر کرده است .  به همراه آقا روح الله به داخل غاری کوچک در ارتفاعات رفتیم ودعای پر مهر برکت را خواندیم  ، هر چه به اراده ویاری رساندن خداوند به روح الله فکر می کنم بیشتر به لطف خداوند ارادت می یابم ... و اینکه روح الله با شایستگی  به پاداش تلاشش برای بودن با بچه ها رسید ...الهی تسلیم وخدمتگذارم 

باد قوي ونيرومند شمال غربي

با سلام وعرض تبريك فرا رسيدن قدوم مبارك وزيباي بهار طبيعت بر ساكنان وعاشقانش مبارك باد

به علت تراكم بيش از حد كارهاي آخر سال اين مطلب راكمي ديرترقرار دادم اما خاطره اي جالب  ميباشد درود بر قله زيباو با عظمت توچال :

قله توچال برخلاف آنچه كه شما عزيزان از پنجره منزل يا محل كار يا اتومبيل وعرض خيابانهاي تهران مي بينيد وتصور ميكنيد نمي باشد ، بايد بارها بر بلنداي آن در فصول مختلف  صعود كرده باشي تا آنطور كه عاشقانش آنرا  لمس وحس مي كنند از قدم به قدمش آگاه باشيد ، هر يالي از ارتفاعات توچال در هر فصل ويژگي خاص خودش را دارد ، يكي از دوستانم قله توچال را از 16 مسير صعود كرده است ، اين قله در فصل تابستان بسيار گرم و كم آب است كه خطر گرما زدگي بسيار بالا ميباشد و در زمستان بسيار پر برف ولغزنده با دره هاي كه سقوط در آن همراه با مرگ سختي خواهد بود  ( يكي از دوستانم در حالي كه از قله باز مي گشتيم  بعد از ايستگاه جي 7 از روي يك گرده سر خورد و در يكي از دره ها سقوط كرد ، وقتي بالا سرش رسيد يم استخوانهايش خرد شده بود و جان داده بود ) وتا كنون تعداد قابل توجه اي از كوهنوردان نا آشنا به منطقه كه در هواي بوراني و ابري راه به اشتباه رفته ودر دره ها سقوط وجان داده اند،  اجساد بعضي راچند ماه بعد يافته اند كه جانوران قسمتهايي از آنها را خورده بودنند و تعدادي قابل توجه اي بر اثر سرما زدگي وبرخورد صاعقه يا ريزش بهمن جان باخته اند ، قله توچال براي كوهنوردان شهرستاني بخصوص در زمستان يكي از دشوار ترين صعود ها ميباشد ، اينها را گفتم تا كمي از خطرات قله توچال را در فصول مختلف به خصوص زمستان را ياد آور شوم پس آنچه از تهران ديده مي شود با اتفاقات جاري در آن متفاوت است ، همه اي شما شايد گاهي بر فراز  قله برفي توچال تكه ابري چسبيده به قله را ديده باشيد، اين درحالي است كه آسمان آبي و صاف است شايد باور نكنيد كه آن تكه ابر، برفهاي داخل دره ها يا اطراف قله است كه توسط  باد نيرومند وبسيار قوي وخطرناك شمال غربي كه سرعت زيادي داردبه  آسمان برميخيزد و ما فقط تكه ابري را از دور ميبينيم و بي اعتنا عبور ميكنيم اين در حالي است كه آنان كه با توچال پيوند خورده اند در آن لحظه آرزوي حضور در آن باد را دارند كه با تحمل خطرات با آن عشق بازي كنند ، واز ضربه هاي محكم كه احتمال  زمين خوردن وپرت شدن  و از ديدن جريان حركت دانه هاي برف كه مانند رودخانه اي در زير قدمها يشان جاري است لذت ببرند ، گاهي تا دقيقه ها در روياي ان حضور غرق ميشوند . واينكه  درست در زماني كه آسمان كاملا ابري است احتمال آفتابي بودن قله وجود دارد چون قله برفراز ابرها قرار دارد واز اين قبيل تفاوت ها بسيار است .....

در اينجا با بيان يكي از خاطرات خود كمي برايتان پر حرفي ميكنم : دريكي از پنج شنبه هاي زمستان سال 81 بود حدود ساعت 8:30 به قله توچال رسيدم باد قوي با جابجا كردن برفها راه ورودي جانپناه را پوشانده بود مشغول به باز كردن راه شدم تا به داخل جانپناه بروم دو نفر از كوهنورداني كه با فاصله پشت سرم بودنند رسيدند و به كمك آمدند ، بزودي راه باز شد وبه داخل آمديم ، پوشش لباسايم را بيشتر كردم چون در صعود بدن گرم ميشود ، بعد از كمي خوردن تنقلات به اتفاق دوستان آماده حركت شديم دو نفر ديگر از همنوردان از راه رسيدند واز سرعت باد بيرون هشدار دادند ، پيشنهاد كرددند كه به صورت جمعي پايين برويم ، بعداز آماده شدن آنها به اتفاق از جانپناه خارج شديم ،با تعجب متوجه سرعت وقدرت باد نيرومند وقوي شمال غربي شديم كه ما و قله را در ميان بازو وانش مي فشرد . معمولا اين باد حدود ساعت 13 به بعد آغاز مي شد و15 به اوج قدرت ميرسيد وتا غروب كه باد شب از راه ميرسد حاكم مطلق قله توچال ميباشد  ، زنجيري تشكيل داديم و باذكر ياعلي سوار يال شديم ضربه هاي باد جمع ما را تكان هاي شديدي ميداد و گاهي مجبور به نشستن ميشديم ،  وزش باد باعث يخ زدن برفهاي نرم شده بود، با احتياط زياد قدم به قدم پايين ميرفتيم و دانه هاي يخ زده وريز برف به گونه هايمان برخورد ميكرد و جلوي ديد را مي گرفت زير پايمان رودخانه اي از جريان دانه هاي برف به امر باد در حال حركت بود و جاي پاي نفر جلويي را بلافاصله پر مينمود ، انگار جناب بادشمال غربي داشت نيروي اتحاد اين جمع را محك ميزد وهر لحظه بر قدرتش اضافه مينمود ، يكي از دوستان سر خورد داشت زنجير از هم باز ميشد كه آقا سعيد كه يكي از كوهنوردان  قدرتمند توچال بود به دادش رسيد وبا فرياد يا علي زنجير را محافظت نمود ، گاهي انگار از زمين جدا ميشديم اما جاذبه زمين نيز به ياري مان آمده بود ، شرايط سختي بود ديد خوبي نداشتيم سيبيل هايمان قنديل زده بود و نوك بينيمان بي حس شده بود ، صداي فريادهاي باد قوي از كاسه مرگ ، دره شرقي مسير فرود به گوش ميرسيد . سر خوردن و سقوط در كاسه يعني مهمان كاسه تا ارديبشت سال بعد بودن ، ذكر يا علي دوستان قطع نميشد ، بلاخره كمي از ارتفاع كم كرديم و از شدت باد كاسته شد ، حدود دوتا يال پايين آمده بوديم كم كم دستهاي گره شده را رها كرديم وبه دعوت يكي از دوستان ذكر صلوات را بدرقه باد نموديم ، بالطف و ياري خداوند به سنگ سياه رسيديم چند نفر در آنجا بودنند كه منتظر كاسته شدن سرعت باد بودند .

آنها با ديدن رنگ و رخسار ما پي به وخامت وضع بالا بردند ، تنقلات تعارف كردند اما خستگي و كوفتگي اجازه خوردن به ما نمي داد هريك در داخل پناهگاه در گوشه اي ولو شد ، سالها از آن روز مي گذرد و من طوفانهاي بسياري را تجربه كردم ولي هرگز بادي به قدرت و جمعي به شجاعت آن گروه تجربه نكردم ، خداوندا از آنچه كه تو برايمان مي پسندي بسيار راضي وسپاسگذارم .

 الهي شكر الهي شكر الهي شكر         

یا فتاح یافتاح یافتاح

 

 صعود به قله کاسونک

در یکی از صیح های اوایل فصل پائیز به همراهی عده ای از دوستان و همنوردان جهت صعود به قله زیبای کاسونک عازم منطقه گرمابدر شدیم ، نفرات شرکت کننده دارای آمادگی جسمانی متفاوتی با یکدیگر بودنند.بعد از ساعتی گروه به دو تیم تقسیم شد یکی تیم صعود و دیگری تیم گل گشت که میبایست به آرامی و تفریح کنان به بالا می آمد ، تیم صعود که از تعداد نفرات بیشتری تشکیل یافته بود ازمسیر ماشین رو وگاهی مال رو بطرف گردنده حرکت میکرد ، حرکت در شیب رو به بال،ا فشار زیادی بر عضلات و سيستم  تنفس میگذارد ، اما بچه ها از اب گذشته اند ،این فشارها دیوانه مشروط را نمی هراساند، انها غرقیان کوه اند،همنوردان  ستون زیبایی را تشکیل داده بودنند هر کسی به رنگی بود و این رنگهاصف زیبایی را بوجود اورده بود .بچه ها اوازخوانان سرود صعود را سر داده بودند و هر دفعه سرود دیگر . د راین میان به علت نداشتن آمادگی تعدادي كم از بچه ها، بین نفر سر گروه و انتهای گروه فاصله زیادی افتاد، تعدادي از دوستان  به قله رسیده بودنند و بعضی از دوستان به سختی در حال صعود بودنند و بعضی کم آورده وروی سنگها ولو شده بودند . به هر حال حدود ساعت13:30 از قله بطرف پایین حرکت کردیم . اسمان آبی چند لحظه پیش به ناگهان موردهجوم تعداد زيادي از  ابرهاي تیره شد  ، ابرها سیاه  تکه تکه آمدنند و به هم ییوند خوردنند و توده هاي بزرگی را تشکیل دادند و ناگهان با صدای بلند رعدو برق همه نگاه ها را متوجه بالا کرد . باران ریزی باریدن گرفت ، چيزي نگذشته بود كه باران ريز به تگرگ تبديل شد وسپس تگرك ريز با ضرباتي مانند سوزن شروع به پذيرايي كرد . ما به سرعت مشغول به كم كردن ارتفاع شديم ، باد سرعت زيادي داشت وتعدادي از دوستان بادگير نداشتند و سرماي ناگهانی  فشار زيادي را وارد مي ساخت . لباسها خيس باد سرد از سوي و تگرك تيز نيز از سوي ديگر عده اي خوشحال بودنند وجمعي نگران ، ابرهاي تازه تري به ميدان امدند و حجم بارش گسترده تر و با شدت بيشتر شد،جايي براي پناه بردن نبود و سرما باعت گرفتگي عضلات دست وپا بعضی از عزیزان شد ، سرعت بوران رو به افزايش بود ، خطر جدي بود 2نفر بد حال داشتيم انها را به سختي روي  گردنه رساندسم . صداي يا فتاح ... يافتاح .... كمك خدايا يا فتاح از ميان بورانبه گوش میرسید، يك پيكان که پر از اعضای یک خانواده بودند رسيد و مصدومين را به پايين اعزام كرديم، ديگران نيز حال خوبي نداشتند ، صداي بسيار بلندي از اسمان برخواست همه را تكان داد بادسرد صورتها را سوزاند ، راه زيادي تا پايين مانده بود ، وبنيه بعضي كم بود وفشار زيادي را تحمل ميكردنند .لباس مناسب نياورده بودند و سرما انها را ازار ميداد . فرياد يا فتاح يا فتا ح در ميان صداي بوران طنين خاصي داشت و از ميان توده ها ميگذشت، انگشتانم را نمي توانستم تكان دهم حال انكه وضعيت من بهتر از بقيه بود  به سختي ميشد روبرو را نگاه كرد ، بعضي ميلرزيدنند ، بعضي اشك ميريختند ، ناگهان صداي زوزه پر قدرت يك ماشين از پايين به گوش رسيد و از ميان بوران يك بليزر 2كابين مشگي با چراغهاي روشن  از راه رسيد ومستقيم بسوي ما امد و بچه ها را دعوت به سوار شدن نمود ، الهي شكر الهي شكر الهي شكر

ماشين جادار خوبي بود حدود 10 الي 12 نفر را بلعيدو با خود بطرف پايين برد من به اتفاق يك از دوستان بطرف پايين راه افتاديم حدود 200 متر پايينتر يك وانت از بالا امد و سوار بر ان شديم ، صاحب بليزر بچه هارا به ويلاي بزرگ و مجلل خود برده بود و بچه ها با لباسهاي گلي و خيس خود كف فضاي پذيرايي را جلا داده بودنند ، خدمتكار مالك بين  بچه ها چاي داغ توزيع ميكرد و هر كدام در نقطه اي ولو بودنند ، چند بخاري روشن بود وچند تا از بچه ها نيز مشغول رسيدگي به بدحالها بعد از ساعتي باران قطع شده و حال و هواي بچه ها نيز مناسب تر شده بود از حسين آقا مالك ويلا پرسيديم چه شد بطرف ما آمدنند .ايشان گفتند كه مشغول به استراحت بودم كه با صداي رعد وبرق بيدار شدم وقتي هواي خراب اين پايين را ديدم بخود گفتم اون بالا چه خبره ، ناگهان صدايي از درونم گفت بلند شو حسين برو بالا و به بچه ها كمك كن اين شد كه سوار خود رو شدم وبه طرف گردنه آمدم  به او حسوديم شد خوشا به حال اون كسي كه خداوند به او ماموريت ميده  انروز با همه خاطراتش به پايان رسيد ما دو هفته بعد جشني به خاطر لطف خداوند برگذار كرديم واز ناجي خود دعوت به عمل آورديم هريك از دوستان با شور وشوق از تجربه خود درباره آنروز سخني گفت ودر پايان با هديه اي كوچك ايشان را بدرقه نموديم

سالها از اين موضوع ميگذرد اما هميشه بچه ها از آن خاطره با شور وحال خاصي سخن ميگويند واز خداوند براي حسين آقا دعا ي سلامتي وسرور طلب مينمايند

سفر رویایی به جنگلهای بارانی

هوالحي

 

چيست در زمزمه مبهم آب ؟ چيست در همهمه ي دلكش ابر ؟ چيست در بازي آن ابر سپيد ، روي اين آبي آرام بلند ، كه ترا مي برد اينگونه به ‍ژرفاي خيال ؟ ( فريدون مشيري)

 

ساعت 23 شب 13/3/87 با حركت اتوبوس  به همراه 27 نفر از دوستان به قصد يك برنامه جنگل نوردي عازم منطقه خلخال شديم .

به علت چند روز تعطيلات  ترافيك بسيار سنگيني در جاده وجود داشت ، با حدود 5ساعت تاخير به منطقه مورد نظر رسيديم ، نقطه آغاز برنامه در جاده اسالم به خلخال به نام ( چا ره سو ) نام دارد تعدادي كافه هاي كوچك ومتوسط آنجا وجود دارد . از روبروي آنها به داخل دره سرازير ميشويم ، جاده خاكي را ادامه ميدهيم تقريبا تمام تپه ها را عشاير دام دار اشغال كرده ، وبا گله داري وزنبور داري روزي خود را بدست مي آورند .

در آن آسمان ابي پاك كه در شهر ما جز غبار چيزي از رنگ آن ديده نمي شود . ابرهاي سفيد ونيرومند با بازوان بزرگشان قدرت الهي را به نمايش گذاشته اند ، وبه قدرت باد باسرعت زياد از بالاي سرمان عبور مي كنند . كمي پائينتر بروي تپه هاي سبز گله هاي پر تعداد گوسفندان در ستونهاي موازي بطرف پايين در حركت ميباشند و چوپانان با سوتهاي مختلف سعي در جمع وجور كردن آنها دارند و سگان با وفا نيز در اين امر آنان را ياري مينمايند .

كمي پايينتر كره اسبهاي جوان پشت سر مادران مشغول به لگد پراني وبازي ميباشند ، در آن سروصداي گوسفندان گه گاه صداي آواز پرندگان نيز به گوش ميرسد . براي صرف نهار زير درختی بزرگ اتراق میکنیم كوفتگي صندلي اتوبوس هنوز در بدن احساس می شود ،اكسيژن خالص ريه ها وششها را قلقلك ميدهد . خدايا  سپاسگذاريم كه اجازه دادي اينجا باشيم ، الهي شكر

انطرف دره را  مه بزرگي فرا گرفته وبطرف ما  در حركت ميباشد ، بعد از صرف نهار وسايل را جمع جور كرده و به طرف جنگل سرازير ميشويم مه تمام دره را فرا ميگيرد ، از بزرگي شنيدم :                           )) مه عاشق روح خداست ))

مه زيبا از بالاتا پايين  از بغل- مقابل وپشت سر به هر طرف نگاه ميكنيم حضور دارد مثل اينكه او ما وجنگل را با تمام درختان وموجوداتش  را در آغوشش گرفته  است .(( الهي بگذار تا نرم و منعطف باشم  )) مانند اين مه عاشق،

 در دل مه  حركت را ادامه ميدهيم ستون بلندي را بچه ها تشكيل داده اند -  ما در منطقه اي به نام (( وزه بنه)) هستيم ، ستون همنوردان در لا بلاي علفهاي بلند كف جنگل گاها از چشم محو سپس آشكار مي شود . شور وحال آنها بسيار جذاب شده به حدي كه بعضي از آنها مانند كودكان كوچولو حرف ميزنند و شوخي مي كنند بقول حضرت عيسي عليه السلام : (( تا مانند كودكان نشويد ورودبه ملكوت خداوند دشوار خواهد بود ))  به علت بكري راه و ناشناخته بودنش كمي بيراه ميرويم باران رحمت الهي نيز باقدرت در حال باريدن است واز الان دارد محدود يت ها  را نشان ميدهد . باران  فرزند اين جنگل زيبا ميباشد واز مهمانانش به شايستگي پذيرايي مي كند .

هواي قريه بارانيست    كسي از دور مي آيد    كسي از منظر كلبوته هاي نور مي آيد    نگاهش بوي جنگل دارد(شمس لنگرودي)

 

 به ساعات غروب آفتاب نزديك مي شويم سر پرست تصميم به شب ماني ميگيرد ، نقطه اي انتخاب ميشود . كمي تخت و مسطح است ، فورا عده اي مشغول به چادر زدن و گروه ديگري به چوب جمع كردن و تعدادي آوردن آب از كف دره تقسيم مي شوند  ، آسمان رو به تاريكي ميرود و رقص زيباي شعله هاي آتش طرفداران زيادي را گرد خود جمع كرده. تاريكي جنگل را در خود فرو ميبرد اما هرگز قادر به نفوذ به دلهاي نوراني نخواهد بود ، در آن شب ظلماني كه از پيوند تاريكي و ابرهاي شبانه قدرت ديد را به حداقل رسانده بود ، دور آن اتش گرم بچه ها با سر دادن سرودهاي كوهستان جشني براي خود گرفته بودنند بياد ماندني ،

اي عاشقان اي عاشقان،هنگام كوچ است از جهان     در گوش جانم مي رسد طبل رحيل از آسمان     زين شمعهاي سرنگون، زين پرده هاي نيلگون      خلقي عجب آيد برون تا غيبها گردد عيان     حضرت مو لانا  

 

 بعداز تمام شدن آوازها صحبتهاي شيرين دوستانه تا نزديكيهاي صبح ادامه داشت . وسپس خوابي كوتاه اما پر از انرژي  براي ادامه حركت فردا ...

صبح با خنكي وطراوت خود عزيزان را از خواب ناز بيدار و دعوت به صرف صبحانه اي لذيذ در چنين طبييعتي نمود چاي دودي وگرم -  گلوي خشك را نرم ميكند و لقمه هاي دوستانه اي كه عزيزان براي يكديگر تهيه مي کنند  . در كمتر ورزشي چنين نزديكي و دوستی بدون غش وبا صفايي وجود دارد . بعد از صرف صبحانه وجمع كردن چادر ها به حركت در مسير ادامه ميدهيم ساعت 30/8 ميباشد ، بعد از حدود نيم ساعت پياده روي به منطقه(( اله ده )) ميرسيم و آقاي علي جوانمرد به استقبال ما مي ايد او با صميميتي پاك وخالصانه دست آقايان را مي فشارد  و به منزلش دعوت مينمايد ، به علت زيق وقت از ايشان پوزش خواسته وبعد از گرفتن مقداري اطلاعات در باره ادامه راه ومسير به حركت ادامه ميدهيم ، در آنجا چشمه اي وجود دارد كه آب آن كمي مشكوك ميباشد ،  مسير اصلي در امتداد حركت جريان آب رودخانه بطرف پايين ميباشد ، هرچه جلوتر ميرويم ارتفاع درختان بلند تر و تنه آنها قطور تر مي گردد، در بالاي سرمان شاخه هاي درختان به يكديگر متصل شده اند وسقف و سايه باني طولاني در مسير آماده كرده اند . بهر طرف كه نگاه ميكني قدرت وعظمت خالقي بسيار بخشنده ومهربان را حس ميكني وبي اختيار ميگويم  (( بسم ا... الرحمان الرحيم )) در ارتفاعات روبرو ابرها در بالاي سر درختان بر تاج آنها بوسه ميزنند و دل هر ببينندهاي را آب ميكنند .

به هر نقطه اي كه مينگري هماهنگي بين ذرات را لمس ميكني ، ارتباط خاك با درختان ، درختان با برگها و برگها با آسمان - جنگل با باران -  ابرها با بادها و....

 ((داستان برگها – داستان تلخ – شيرين عمر ماست – سر گذشت رفتگان – سرنوشت ماندگان – قصه اي آيندگان ، مجيد كفايي ))

شايد تنها موجود غير هماهنك انسان باشد چون هر جا دستي دراز كرده مقدار زيادي از جنگل را از بين برده مثل اينكه او ازقدرت  صاحب اختيار بودن به خوبي نمي تواند استفاده كند - اين مسير تردد محلي بسيار كمی دارد طوري كه بنده انتظار ش را نداشتم اين راه حدود 20 سال است كه روند غيرفعالي يافته و ديگر جاده هاي ماشين رو مشتريان اين مسير ها را جمع كرده است .

به منطقه اي به نام  (( مش كاز )) رسيديم به زبان شيرين تالشي مش را به زنبور عسل ميگويند و كاز را به سنگ بزرگ وسخت ، چون زنبورها در درون سنگ كندو زده اند نام اين منطقه ((  مش كاز))  ميباشد

بعداز عبور از مناطق مختلف جنگلي كه هر جاي آن زيبايي خاصي دارد به چند كلبه ميرسيم كه از سكنه خالي ميباشد كمي جلوتر در محوطه يك مزرعه بزرگ در كنار چشمه اي مراسم ناهار بر گذار می شود اين منطقه معرف به (( لومر )) ميباشد تعداد كلبه ها در اطراف بيشتر از همه جا است اما باز از بو ميها خبري نمي باشد ،  اشتهاي بچه ها با هم فرق دارد بعضي ها كم وبعضي ها زياد  اما گل لبخند هميشه بر لبها شكوفا است . اينهم از آثار فوق تصور جنگل زيبا ميباشد ،

بعد از صرف ناهار تا حاضر شدن چاي كنار آتش لطيفه هاي بچه ها گل ميكند وبعضيها بلند وبعضي ها هندلي وبعضي ريسه ميروند اينجا بايد تخليه شد از اداره وشركت ومدير عامل ودهها چشم منتقد خبري نيست پس با صداي رسا و آزاد بخنديد – شادي كنيد – شاد باشيد اما شايد گاهي لازم باشد  مراقب قدرت كلام نيز باشيم  و افسار را به دست نفس ندهید .

درون معبد هستي       بشر در گوشه ي محراب خواهش هاي جان افروز    نشسته در پس سجادهاي صد رنگ حسرت هاي هستي سوز    به دستش خوشه ي پر بار تسبيح تمناهاي رنگارنگ    نگاهي ميكند سوي خدا از آرزو لبريز   ( فريدون مشيري)

 

ايكاش اين من نيز مي شكست  تااز اين پوسته سخت و محكم سري بيرون مي آوردم ، الهي خود را بتو ميسپارم .

 ساعت 30/14 حركت ادامه ميابد – تعدادي اندكی از دوستان كه آمادگي  كمتري دارند دچار گرفتگي عضلات پا ميشوند ولي با روحيه وانرژي كه بقيه به آنها ميدهند كمتر بين گروه فاصله مي افتد بعد حدود 3 ساعت راهپيمايي به منطقه (( دو خاله وزن )) ميرسيم – جايي كه رودخانه به دو آبشار بلند ميرسد قبل آبشار ها پل چوبي پهني مشاهده مي گردد كه ادامه راه آنطرف پل از سمت راست  آن مي باشد كه به علت بافت گياهي ادامه مسير را از اینطرف پل نمي توان ديد – بعد پل از مسير سمت راست همسو با حركت جريان آب به مسير ادامه ميدهيم – آقاي معلمي قصد دادن هيجان به برنامه را دارد و بعد از دعوت داوطلبان از توي رودخانه حركت را ادامه ميدهد اين تجربه براي همراهان ايشان بي بهره نخواهد ماند چون بنده بارها وبارها از ماجراجوي هاي ايشان بهره كافي برده ام – گاهي لازم است تني به آب داد وگاهي گم شد وگاهي راه سخت تر را پيمود چون در طول عبور از اين جهان سرزمينهاي مختلفي را در طول زندگاني تجربه خواهيم كرد  وبايد راه عبور از آنها را آموخت چه فرصتي از اين بهتر كه راهنمايي كار كشته خود ش  شما را دعوت نموده ... اين فرصت را از دست مدهيد ...   

به همراه دوستان از راه بالا ي رودخانه ادامه مسير ميدهيم مسير مال رو از انشعابات زيادي برخوردار است اما شاخص ما قوي ترين راه پا خورده ايست كه در  سمت حركت جريان آب ادامه دارد ورنگ روي آن با بقيه راههاي فرعي متفاوت ميباشد راه ما حسابي كوبيده شده   ونشانه هاي زيادي در اطراف آن رويت ميشود وعلاوه بر اينها مقداري تجربه نيز كمك حال خوبي است .

بعد از پیمودن مسافتی به آبشار ها میرسیم بعد از عکاسی آقای رضا زاده مسیر را ادامه میدهیم . – اقای معلمی باید پر در بیاورد تا از این ابشار عبور کند ، داریم به غروب نزدیک میشویم  و دنبال جایی ایده آل هستیم به منطقه (( حق وردی )) میرسیم درختان این منطقه اشکال خاصی دارند بیشتر شبیه جنگل های طلسم شده می ماند اما واقعا زیبایی بینظیری دارند ، از کنار چند نقطه که چوپانان برای شب مانی چارچوب زده بودنند عبور میکنیم . چون در اینجا چشمه ایی رویت نمی شود ،

حدود ساعت 30/18 به منطقه زیبای (( سکی )) میرسیم  درست زیر یک کلبه متروکه که کنار جاده قرار دارد چشمه ای با آب بسیار گوارا وجود دارد انطرف رود خانه مکان تخت ومناسبی برای شب مانی مي باشد. چادر ها را آماده می کنیم و اتشی تدارک دیده میشود آقای معلمی در داخل کتری سوپ وحدت را میپزد  اگر نحوه پختن وابزار هم زدن سوپ خیره میشدید از خوردن آن منصرف می شدید اما تاریکی ویژگیهای بسیاری دارد . قبل از تاریکی تعدادی از دوستان با رودخانه ارتباط نزدیکی برقرار کرده بودنند و گرد آتش مشغول به خشک کردن لباسهایشان مي شوند . سوپ آماده و اکثر بچه ها دو پیاله از آن خوردنند ، آشپز که شش تا شد چه شود ، باران بسیار ریزی در حال بارش میباشد وعطر دود آتش اشک همه را در آورده ، کم کم مراسم شبانه آغاز میگردد وبعد از خواندن تعداد زیادی سرود  و خوردن چای بچه ها یکی یکی به چادر ها می روند و دور آتش خالی میگردد و تنها عده اندکی میمانند كه تا نزدیکی صبح گفتگو ادامه دارد . کلام نورانی شب را روشن میکند  جای شما خالی ...

اي عشق زمين وآسمان آيه اي توست    بنيادستون وبي ستون پايه ي توست   چون رهگذري خسته كه مي آسايد   آسايش آفتاب در سايه ي توست   ( قيصر امين پور)

 

صبح آنروز بچه ها كمي ديرتر از خواب برميخيزند ، عده اي ورزش ميكنند ، وجمعي صبحانه ميخورند ، تعدادي در حال جمع آوري چادرها هستند ، ساعت 10/9 حركت آغازميگردد از كنار رودخانه از روي پل چوبي بزرگ عبور ميكنيم از مال رو اصلي دركنار رودخانه در جهت حركت آب  كمي جلو ميرويم ، ازبقيه  بچه ها خبر نيست  ، برميگردم تعدادي از دوستان را ميبينم آنها ميگويند دوستان راه را اشتباه رفته اند بر ميگردنند قرار بر آن ميشود ما آرام ادامه دهيم تا به ما برسند ، مسير را ادمه ميدهيم خيلي آرام مثل لاك پشت جلو ميرويم گاهي صدايي ميشنويم ، ودسته جمعي فرياد ميزنيم اما خبري از جواب نيست ، حدود 10 دقيقه صبر ميكنيم اما خبري نيست ، به حركت ادامه ميدهيم ،

ما چو ناييم و نوا در ما زتوست                ما چو كوهيم وصدا درماز توست        حضرت مولانا

 

 بچه ها كمي ترسيده اند با كمي شوخي واشاعه روحيه و تنوع وشادي جو را تغيير ميدهيم . امروز آسمان گاهي ابري وگاهي باراني ميباشد ما همكنون در قلب جنگل قرار داريم تكه هايي از جنگل داراي پوشش گياهي عجيبي است و كمي تاحدودي تاريك ميباشد به مصداق نقاط تاريك زندگي انسانها ،كه ميتواند رشد كند وبيشتر شود البته جنگل بطور خود انگيخته آن را كنترل ميكند ، اكثر جريانهاي آب رواني كه از اين نقاط عبور ميكند داراي موجودات معلق بيشتري در مقايسه با جريانهاي روان در نقاط روشن ونوراني  مي باشد ، اين واقعيت ملموس اشاره به آنست كه اين نقاط از آلودگي بيشتري به خاطر تاريكي برخوردار ميباشد وباز اين مي تواند اشاره اي به نقاط تاريك انسان باشد كه چه افكار و انديشه هاي نا مناسبي را در خود رشد ميدهد ، وچقدر نور براي رشد و جلوگيري از فساد ضروري ميباشد .

عبور بايد كرد   صداي باد مي آيد    ومن مسافرم،اي بادهاي همواره   مرا به وسعت تشكيل برگ ها ببريد ( سهراب سپهري)

 

به وقت ظهر ميرسيم  وبراي رسيدن گروه پشت سر، مدت  زمان زيادي را صرف ناهار ميكنيم، بعد از ناهار به حركت ادامه مي دهيم  در طول مسير با صخره هاي زيبايي برخورد ميكنيم كه ابتدا فكر ميكنيم قلعه يا كلبه ايي در جنگل ميباشد – سر هر دوراهي يا پيچي براي دوستان پشت سرما ن علامت گذاري ميكنيم تا از راه ما بيايند و اشتباه نروند ، به منطقه زيباي (( زيدي دكان )) ميرسيم دور تا دور مسير واطراف راه را سيم خاردار كشيده اند و پشت سيم خاردارها  درختان ميوه زيادي وجود دارد گردو – به – انگور – آلوچه و...

حدود بيست سال پيش قاطر داران كه براي رسيدن به ارتفاعات -  چند روزدر راه بودنند و  در اين مكان  توقفي ميكردنند وچاشتي مي خوردنند  يا شب را در اتاق هاي زياد كلبه اقاي زيدي ميگذرانند در اوايل فصل هجرت، گله داران با تعداد زيادي از احشام از اين مناطق عبور ميكردنند و استراحت كوتاهي داشتند و معاملاتي نيز در اين گفتگوها انجام ميشد از اخبار ارتفاعات و روستاهاي اطراف با خبر مي شدند و.... ولي تكنولوژي ارتباط انان را قطع كرد ودكان زيدي نيز تخته شد .

بعد مدتي به يك دوراهي ميرسيم كه هردو راه  شرايط يكساني دارند يكي  به طرف رود خانه ميرود وديگري به داخل جنگل ، شما تا كنون چند بار تجربه بر سر دوراهي بودن را تجربه كرده ايد و با چه ابزاري راه اصلي را يافته ايد اگر برحسب اتفاق اشتباه كنيد شايد ساعتها وروزها وسالها در حيطه هاي مختلف دچار گم گشتگي شويد وحتي راه برگشت را نيز نيابيد ...

بچه ها را متوقف ميكنيم از راه پايين ميروم جاده داخل رودخانه تمام شده آنطرف نيز راه خود را نشان نمي دهد از كنده درختي لغزنده اي كه روي رودخانه مانند پلي قرار دارد عبور ودر آنطرف رودخانه ميروم ، راه از پشت سنگها وعلفهاي بلند از سمت راست ادامه دارد ، شيب تندي دارد بالا ميروم كمي آنطرف تر چشمانم گرد ميشود به جاده ماشين رو اصلي رسيديم (( الهي شكر )) بچه ها كمي خسته شده بودنند يكي يكي از روي پل لغزنده عبورشان ميدهيم و ازمال رو  وارد جاده ميشويم آنها از شادي كمي شلوغ ميكنند در همين لحظه زن وشوهر جواني با موتور سيكلت خودشان از راه ميرسند و سئوالات ما را پاسخ ميدهند .  مدتي بعد از مشورت با چند نفر متوجه شدم اگر راه با لا، داخل جنگل را ميرفتيم حدود 5 ساعت راه دورتر ميشد ..

همرام دوستان ، آواز خوانان از جاده بطرف پايين حركت ميكنيم به منطقه (( اژدر )) ميرسيم كه در آنجا  تاسيسات پرورش ماهي فعال مي باشد پيرمردي با ما خوش وبشي ميكند .

فشار زيادي به بچه ها امده به منطقه بعدي (( ديگا ربار)) ميرسيم كه آنجا نيز پرورش ماهي در حد كسترده تري انجام ميگيرد  

 كمي بروي لوله هاي آب استراحت ميكنيم ، بعداز اندكي به راه ميافتيم وبعد از 10 دقيقه به آبشار( ديسادار)) ميرسيم مردم از داخل وبيرون اتومبيلها  با تعجب نگاه ميكنن  بعد از حدود 10 دقيقه پياده روي به منطقه (( چراغ علي))  و باغ زنبور آقاي رحماني رسيديم به محض  ارائه درخواستم ايشان وانت را روشن وبچه ها سوار بر مركب مي شوند ، او مارا از مناطق علي امان – حميد – سيد خانم ( كه دولت در حال ساخت هتل بزرگي در اينجا ميباشد ) وآب ويار – شنگ ده – صيقل سرا ( كه منزلش نيز همان جا قرار دارد ) وپيش محله ودر آخر پره سر ميرساند ، ما بر خلاف اصرار ايشان مبني بر دعوت به خانه اش اجتناب كرديم  اما هرچه تلاش كرديم نتوانستيم داخل يكي از 3 مدرسه نوساز دولتي براي استراحت جايي بگيريم  دست آخر به علت مزاحمتهاي جوانان شهري بچه ها را به منزل رحماني بردم از طرفي ديگر آقاي رحماني گروه عقبي را نيز صيد كرده بود واين مرد مهربان با قلب رعوفش  بچه هاي خدا را ميزبان شد وبرايمان تدارك غذا ديدنند بعد صرف شام با آن فرشتگان  مهربان خدا حا فظي كرده وبا اتوبوس بطرف تهران حركت مي كنيم ...

              اي عشق زمين و اسمان آيه ي توست        بنياد ستون وبي ستون پايه توست

               چون رهگذري خسته كه مي آسايد             آسايش آفتاب در سايه ي توست     ( قيصر امين پور )

در اتوبوس در ذهن خودم آنچه كه گذشت را مرور ميكردم وكل ماجرا را باز بيني كردم نقاط بسياري را نديده بودم وزمانهاي زيادي را نيز از دست داده بودم ولي هرچه بود از لطف و كرم ومهرباني خداوند متعال جدا نبود كه اين برنامه نيز با خوشي وسلامتي به انجام رسيد ميدانم كه هريك از همنوردانم بسيار وبسيار بيشتر از آنچه در تصور است از آغوش مهربان اين مخلوق زيباي خداوند بهره برده اند و تا ماهها ويا مدتها با خاطرات اين روز ها شاد خواهند شد الهي شكر الهي شكر الهي شكر 

 

الحمد اله رب العالمين