آیا تا کنون از میدان دربند تا قله ای توچال را پای پیاده صعود کرده اید ، از اولین پله تا خود قله مسیر شیب دارد و از میان صخره ها و دره ها میگذرد ، این شیب ها زاویه و طول های متفاوتی دارند .ومسیر بسیار طولانی میباشد ، مخصوصا از سنگ سیاه به بالا که کاملا متفاوت از همه است ، و در هر فصلی ویژگیهای های خود را دارد ، سالها پیش وقتی شیب ها را بالا میرفتم فشار زیادی را تحمل میکردم ، روزی کوهنورد با تجربه ای از من در ابتدای مسیر درخواست کرد تا همپا شویم ، انروز تا کافه صفر زیر پناهگاه شیر پلا گفتگوی گرمی بین ما جریان داشت طوری که نفهمیدم کی رسیدم ، او در باره طبیعت پیرامون مسیر صعود حرف میزد وسنگهای مسیر و دره های اطراف را نشان میداد ، من هیچوقت ان همه زیبایی را ندیده بودم ، در طول مسیر برای هر سنگی اسمی انتخاب کرده بود وگاها روی انها دستی میکشید وبه من میگفت که اینکار را بکنم ومیپرسید که چه حسی دارم ، به گلها سلام میداد و گاها دوبیتی آوازی میخواند . با همه حال واحوال پرسی میکرد و تقریبا او را همه میشناختند . آنروز با خودم خیلی فکر کردم ومتوجه موضوعی شدم وان نداشتن ارتباط زنده با طبیعت اطراف بود ، فکرم این بود که سریع بروم قله رو صعود کنم وبرگردم ، بعد از صبحانه او از مسیر برگشت ومن بطرف قله حرکت کردم اما برای اولین بار نمی دانم چرا ولی از مسیر چشمه مرشد بالا رفتم ، حس خاصی بود مسیر برایم تازگی داشت ، عطر پونه ها و اواز پرنده ها را تجربه میکردم ، دستم را به آب زدم وخنگی انرا حس کردم ، ارام ارام برخلاف دفعات قبل بالا وبالا رفتم ، آب سیری از چشمه ای خنگ وگوارای مرشد خوردم ، داشتم به رقص زیبایی ابروباد نگاه میکردم وبی اختیار میخندیدم که پایم با شی بخورد کرد و سنگی را دیدم که تقریبا شبیه بقیه بود اما حس خوبی داشت ، مثل اینکه او مرا ومن او را انتخاب کردم داخل کوله گذاشتم وتا اکنون در سجاده نمازم در خانه موجود میباشد وهر وقت سجده میروم حس اون بالا ها رودارم بهر حال دیگه نه شیبی بود ونه سرازیر همه چیز زیبا بود ودوست داشتنی و تا امروز هم گاهی این حس تا حدودی را به دوستانم انتقال میدهم ، اگر با طبیعت ارتباط برقرار کنید او نیز با شما ارتباط برقرار میکند ، اگر دوستش داشته باشید،آن نیز شما را دوست خواهد داشت و اگر چنین شود در هماهنگی قرار خواهید گرفت.