بنام خداوند بخشنده ومهربان

گزارش برنامه راهپیمایی خلخال به اسالم

ساعت 22:30 از ترمینال آزادی اتوبوس حرکت کرد و علارقم ترافیک نیمه سنگین جاده تا بعد از حومه گلشهر کرج ،ساعت 7 صبح روز بعد  به خلخال رسید . با دو دستگاه سواری به روستای اند بیل رفتیم  . در پای چشمه پر آب اول مسیر منتهی به گردنه در نقطه ای برای صبحانه اتراق کردیم آسمان صاف و بدون بارندگی پیش بینی شده است ، آتشی از چوبهای جنگل فندق که منطقه را احاطه کرده روشن وچای دودی به همراه نان تازه صرف میشود ، ساعت 9 حرکت بطرف گردنه آغاز می گردد زیر پایمان چمن زار سبز و اطرافمان درختان زیبای فندق وبلوط وصدای زیبای پرندگان آوازخوان که حس بسیار خوبی میدهند ، بدرقه راهمان است وآدمی را با خود میبرد ،جایی که هیاهوی شهری در آن وجودی ندارد ،  شیب تند میشود وکوله های چند روزه کمی  فشار می آورند ، آرام آرام به بالای گردنه می رسیم ، وقتی از اون بالا منظره روبرو را می بینی انگار از درب بهشت عبور کرده ای ،دره ای بسیار وسیع با مراتع سبز سبز و کلبه های زیبای دامداران که زیبایی خاصی بوجود آورده ، گاوها وگوسفندانی که در کف دره در فاصله ای دورقرار دارند و در حین دویدن وجست و خیز ، فریاد شا دی میزنند وعلف تازه را نوش جان می کنند .نسیمی خنک گرما زدگی را از تنمان خارج میکند وجانی تازه می دهد ، از اون بالا مسیری را که میبایست  دوروزه طی کنیم رامی بینیم . بعداز صرف آب وتنقلاتی کم ساعت 10 از گردنه سرازیر میشویم و بطرف منطقه کیاره ارتفاع کم می کنیم ، در میان آن کلبه های کف دره، کلبه ای هست که سقف آن  به رنگ قرمز زیبایست ،  که پشت آن چشمه آبی خنک وگوارا وجود دارد حدود یک ساعت تا چشمه راه طول میکشد و در ساعت 12:30 زیر یک درخت گردوی زیبا اتراق کرده ومشغول به صرف نهار می شویم . زمان استراحت را کمی بیشتر می کنیم که خستگی ناشی از فضای  اتوبوس نیز از جسم همنوردان خارج گردد . ساعت 16 بطرف پایین حرکت کرده و از انتهای مسیر چشمه بطرف پایین سرازیر میشویم،  از میان درختان عبور کرده و به رودخانه می رسیم . از روی پل چوبی به آنطرف رودخانه میرویم وسپس به طرف جاده ماشین رو رفته و جاده را پیش میگیریم ، هرچه جلو تر میرویم ارتفاع درختان نیز بلند تر وبلند تر میشوند ، ابرهای بزرگ آرام آرام دره را می بلعند وما در درون شکم بزرک آن ابر های  زیبا قدم زنان عبور می کنیم امید وارم داد و فریاد وآوازهای ما ابر را دچار دل درد نکرده باشد ، دوستان می گویند اینجا جنگل ابر است یا  آنکه در سمنان قرار دارد ، واقعا  دل هرچه بخواهد طبیعت با آن هناهنگ میشود ، بعد پیاده روی طولانی واستراحت های کوتاه به روستای ناو قدیم رسیدیم ، وطبق برنامه  شب را در حسینه ناو قدیم میگذرانیم ، کمی ماست تازه گاوی تهیه کرده وبچه ها مشغول آشپزی برای شام می شوند  ، سر آشپز کیوان در غیاب سر آشپز اصلی آقا فرید از تهران نو اقدام به تهیه سوپ هفت بیجار نمود ، هرآنچه از عهد قدیم وندیم بود در سوپ ریخت و  حل کرد . جای خانم آقای کشاورز خالی او معجون دوست دارد . سفره شام پهن وبا قراعت دعای غذا  شام صرف شد ، از خستگی زیاد فورا اکثر گروه به خواب رفتند و بعضی که به صدای خور خور عادت نداشتند کمی سخت خوابیدند ، فضای داخل حسینیه انرژی خوبی داشت و نور گرد سوزقدیمی صفایی دیگر .ساعت 6:30صبح بیدار شده  وساعت 7 صبح از کیسه بیرون زدیم ،  ورزش صبحگاهی آغاز گردید بعد از ورزش و شستشوی سر و صورت با آب سرد رودخانه که شور خاصی دارد ، برای  صرف شیر داغ وتازه دوشیده  و نان محلی وغیره شتاب نمودیم ،  دعا صبحانه قراعت و پاتک های سنگین آقا کیوان آغاز گردید .به هر نفر دو یا سه لیوان شیر رسید ، شیر وشیر چای نوشیدنی خوبی برای روزی جدیداست وبرای پیاده روی طولانی به جسم انرژی می دهد  ، ساعت 9:40 حرکت وبه  مقصد روستای ناو وسپس کافه شایان آغاز می گردد  .  آفتاب گرم وارتفاع کوتاه درختان نزدیک جاده و دم کردن لباسها  چه شود . ساعت 10:40 به ناو می رسیم . بعد از مقداری عکس برداری از کلبه های زیبای ناو ، به ابتدای جاده ماشین رو می رسیم ،سمت راست پل راه مال روی کوچکی است که از پشت کلبه آخری از سمت بالای رودخانه بطرف پایین می رود ، که راه خوبیست اما ما از راه ماشین رو  ادامه مسیر دادیم وهر بارکه  پایین را نگاه می کردیم جاده زیبای مال رو را لابه لای درختان می دیدیم وحسرت میخوردیم . بلاخره از یک کوره راه خود را به جاده مال رو  رساندیم ودر میان درختان غرق شدیم بعد دریافت آدرسها جور وا جور وزمانها ی گوناگون از بومیان که هر یک با معیار اندازش خود ،  آمار میداد  بلاخره در ساعت 15:30 به کافه شایان رسیدیم . علارقم همه آرزوهای بچه ها  برای صرف نوشابه ای  تگری ، ماوالشعیر خنک ، فانتا، ایستک با طعم آآناناس و کافس میکیس ، سان شا ن، قهوه کلاسه و بستنی و .. کشتی همه با دیدن این به اصطلاح کافه به گل نشست ،  نه نوشیدنی خنکی داشت و نه حتی آب آشامیدنی برای خوردن نزدیک ترین چشمه نیز حدود 15 تا 20 دقیقه فاصله از آنجا داشت ، اب رودخانه نیز برنگ  شیر کاکائو بود . بچه ها خسته و گرسنه بودنند با آب همراه چای درست کرده و از کوله بار کنسرو ها به آقا کیوان جهت  آماده کردن نهار تحویل گردید ،  جای پروین خانم خالی ، پگاه عزیز تازه به اصل خود برگشته بود وخوب از  معجون میخورد که  کلی همه را سورپرایز کرد . کم کم معده جنگلی او نیز فعال شده بود ،  بعد از نهار وکمی استراحت ساعت 18 عصر بسوی  روستای لا کا تاشون که حدود سه ساعت راه در پیش دارد حرکت کردیم،  با علم اینکه به گزارش بومیان  قسمتی از راه را سیل  شسته و مسیر را به انداره 2تا 3 ساعت دورتر کرده ، مقابل کافه شایان جاده ای بطرف بالای رودخانه میرود که ماشین رو است وتا لاکاتاشون حدود 5 ساعت پیاده روی دارد ،  اما ما از راه مال رو که از انتهای راه ماشین روی کف درهاقرار دارد ادامه میدهیم .  بعد 20 دقیقه جاده ماشین روی پایین بن بست می شود. و راه مال رو آغاز می گردد، راه پایین راپیش می گیریم و با چند محلی خوش برخورد مواجه می شویم که برایمان آب خوردن از چشمه پنهان میان باغشان می آورند .در ادامه  راه به مسیر چشمه ای جاری کنار راه  می رسیم ، محلی ها گفته بودنند که راه اصلی توسط سیل  شسته شده  واز جاده فرعی که کمی مسیر را دورتر میکند،  از مسیر  بالای چشمه باید عبور کرد . کمی اینطرف و آنطرف می زنیم و با کیوان جلو می رویم ، گروهی از جلو باز می گردند و مگویند خسارت راه در حدی است که ما از ادامه مسیر باز ماندیم و بر میگردیم از راه ماشین رو برویم ، آنها از اطلاعاتی که ما از بومیان داشتیم از بازگشت منصرف ومسیر بالا را  پیش گرفتند و ما نیز از همان راه بطرف بالای جنگل ادامه مسیر دادیم ، زمان کم بود وبه تاریکی خوردیم و شب را در محوطه ای باز در دل جنگل بر بالای ارتفاعات اتراق کردیم و چادر زدیم  و تا توانستیم هیزم جمع کردیم ، قرص کامل ماه بر بالای سرمان خود نمایی میکرد و گاهی لکه ابری در حال عبورنقش زیبایی بر آسمان می زد .تاریکی زیر دار ودرخت  اطرافمان را گرفته بود ونور آتش  آرامش بخش جمع بود گرد آتش حلقه زده بودیم و ترانه و آواز می خواندیم ، وبعد  برای  دوستان دعا خواندیم که خیلی حس خوبی داشت ، قرص کامل ماه آسمان را روشن کرده بود امشب شب ولادت حضرت علی علیه اسلام است ،و حال وهوای جنگل عجیب ، مرغان حق با هم آواز می خواندند انگار در حال سئوال وجواب باشند  ،  ما در منطقه ای نسبتا باز اتراق کرده بودیم نور خوبی اطراف اردوگاه بود ، گراز ها  تمام بوته های اطراف را زیر ورو کرده بودنند و از این نشانه ها معلوم بود که شبها دست به کار میشوند ، کم کم بچه ها به خواب رفتند و من سعی نمودم تا صبح وطلوع خورشید آتش را روشن نگه دارم ، لکه های  ابر  از شمال آسمان می آمدنند وعبور میکردنند ماه نیز آرام آرام در حال حرکت بود ، هراز گاهی صدایی از اطراف می آمد و بار نور چراغ قوه چک میشد .آتش گرم آرامش خاص داشت و گاهی یک لیوان چایی در شب جنگلی خیلی مناسب بود بچه ها در کیسه خواب در حال استراحت بودند ،  جهان در حال حرکت وتغییر بود  ، کم کم از دور شفق نمایان شد وحدود ساعت 5:30 آسمان تا حدودی روشن گشت و من به خواب رفتم وقتی بیدار شدم ساعت 7 بود و در کنار آتش چمباته زده بودم ، یکی از بچه ها بیدار شد گفتم بره از چشمه آب بیا ورد و بعد دیگری وبعد یکی یکی بیدار شدند . برای شستشودست وصورت  به طرف چشمه میرفتند ، چای آماده شد و سفره صبحانه به لطف خدا پهن شد ،  یک چوپان در حالی که با چند گاو وگوسا له عبور می کرد به ما نان تاره ای هدیه داد، بعد از صبحانه وجمع کردن وسایل  بطرف چشمه بالای دره حرکت کردیم بعد از چند پیچ به منطقه بسیار بکر و زیبایی رسیدیم ، این نقطه از جنگل بافت عجیبی داشت که غیر قابل توصیف بود و جالب اینکه صدا در آن نقطه اکو میشد وصدای پرندگان با انعکاس شنیده میشد ، بچه ها هیجان زده شدند وهر یک فریادی زدنند ،  به چشمه رسیدیم آبی گوارا از زیر ریشه های یک درخت بسیار تنومند جاری بود آبی زلال و پاک ، حسابی نوشیدیم وظرفها را پر کردیم و سپس بطرف پایین دره  راهی شدیم ، مسیری که اگر از راه پایین مشکل نداشت 20 دقیقه بود ، حال  3ساعت طول میکشید . شیب تند را بطرف پایین حرکت کردیم و بعد از مدتی به کف دره رسیدیم ، ومسیر لاکاتاشون را پیش گرفتیم . راه های جنگلی که به صدها سال قبل باز میگردند ، این راه ها هنوز محل عبور بومیان وطبیعت گردان می باشند ، دیگر به پایان جنگل نوردی  نزدیک میشویم و تنها باران را لازم داشتیم  که به خواست خداوند باران در زیر نور آفتاب باریدن گرفت وصحنه هایی استثنایی بوجود آورد ، این باران زیبایی جنگل را دهها برابر نمود .بی اختیار سرعتمان را کم کرده بودیم وبا باران خوش می گذراندیم ، او میگفت وما میشنیدیم ، گاهی تند ، گاهی آرام ، وگاهیدرشت و گاهی  پودری ونرم ، اینجا عروسی خوبان است ،  ساعت 13:30 به لاکاتاشون رسیدیم  وبرنامه جنگل به پایان رسید، این روستا در زمستان جمعیت بیشتری دارد چون گله داران از ارتفاعات ومراتع سر سبز  به پایین بر می گردند . طبق برنامه قراره بریم دریا از میان روستای زیبا تا لب جاده آسفالته 5 دقیقه راه است ، بعد از 40 کیلو متر پیاده روی به آسفالت  رسیدیم وانتی نیسان میرسد و به لطف خداوند ما را به  ساحل گیسو میبرد  .

ساحل خیلی شلوغ بود وآ لوده از زباله های مردم، ایکاش نهار را در روستا می خوردیم ،   در گوشه ای با همکاری نیروی انتظامی برای نهار مستقر شدیم  جلوی پاسگاه  نیروی انتظامی مشغول به صرف نهار شدیم ، بعلت شلوغی  محوطه بعد نهار از محوطه به اصطلاح سالم سازی خارج شده وبه نقطه ای دورتر می رویم ، و با آغوشی باز به میان امواج زیبای دریا می غلطیم ، حدود 3 ساعت دوستان در آب می مانند ، آقا کیوان آنقدر جلو میرود که دیگر با چشم قابل رویت نمی باشد ، بعد از شنا چایی گرمی نوشیده و کم کم بطرف هشتپر می رویم تا با اتو بوس رزرو شده به خانه باز گردیم ، شام سبکی تدارک وبا دسر تقدیم می گردد، نوش جان ،  با حرکت اتوبوس همه تا تهران در خواب نازی فرو می روند الهی شکر الهی شکر الهی شکر

به قلم سرپرست برنامه: حسن سیفی