یا فتاح یافتاح یافتاح
صعود به قله کاسونک
در یکی از صیح های اوایل فصل پائیز به همراهی عده ای از دوستان و همنوردان جهت صعود به قله زیبای کاسونک عازم منطقه گرمابدر شدیم ، نفرات شرکت کننده دارای آمادگی جسمانی متفاوتی با یکدیگر بودنند.بعد از ساعتی گروه به دو تیم تقسیم شد یکی تیم صعود و دیگری تیم گل گشت که میبایست به آرامی و تفریح کنان به بالا می آمد ، تیم صعود که از تعداد نفرات بیشتری تشکیل یافته بود ازمسیر ماشین رو وگاهی مال رو بطرف گردنده حرکت میکرد ، حرکت در شیب رو به بال،ا فشار زیادی بر عضلات و سيستم تنفس میگذارد ، اما بچه ها از اب گذشته اند ،این فشارها دیوانه مشروط را نمی هراساند، انها غرقیان کوه اند،همنوردان ستون زیبایی را تشکیل داده بودنند هر کسی به رنگی بود و این رنگهاصف زیبایی را بوجود اورده بود .بچه ها اوازخوانان سرود صعود را سر داده بودند و هر دفعه سرود دیگر . د راین میان به علت نداشتن آمادگی تعدادي كم از بچه ها، بین نفر سر گروه و انتهای گروه فاصله زیادی افتاد، تعدادي از دوستان به قله رسیده بودنند و بعضی از دوستان به سختی در حال صعود بودنند و بعضی کم آورده وروی سنگها ولو شده بودند . به هر حال حدود ساعت13:30 از قله بطرف پایین حرکت کردیم . اسمان آبی چند لحظه پیش به ناگهان موردهجوم تعداد زيادي از ابرهاي تیره شد ، ابرها سیاه تکه تکه آمدنند و به هم ییوند خوردنند و توده هاي بزرگی را تشکیل دادند و ناگهان با صدای بلند رعدو برق همه نگاه ها را متوجه بالا کرد . باران ریزی باریدن گرفت ، چيزي نگذشته بود كه باران ريز به تگرگ تبديل شد وسپس تگرك ريز با ضرباتي مانند سوزن شروع به پذيرايي كرد . ما به سرعت مشغول به كم كردن ارتفاع شديم ، باد سرعت زيادي داشت وتعدادي از دوستان بادگير نداشتند و سرماي ناگهانی فشار زيادي را وارد مي ساخت . لباسها خيس باد سرد از سوي و تگرك تيز نيز از سوي ديگر عده اي خوشحال بودنند وجمعي نگران ، ابرهاي تازه تري به ميدان امدند و حجم بارش گسترده تر و با شدت بيشتر شد،جايي براي پناه بردن نبود و سرما باعت گرفتگي عضلات دست وپا بعضی از عزیزان شد ، سرعت بوران رو به افزايش بود ، خطر جدي بود 2نفر بد حال داشتيم انها را به سختي روي گردنه رساندسم . صداي يا فتاح ... يافتاح .... كمك خدايا يا فتاح از ميان بورانبه گوش میرسید، يك پيكان که پر از اعضای یک خانواده بودند رسيد و مصدومين را به پايين اعزام كرديم، ديگران نيز حال خوبي نداشتند ، صداي بسيار بلندي از اسمان برخواست همه را تكان داد بادسرد صورتها را سوزاند ، راه زيادي تا پايين مانده بود ، وبنيه بعضي كم بود وفشار زيادي را تحمل ميكردنند .لباس مناسب نياورده بودند و سرما انها را ازار ميداد . فرياد يا فتاح يا فتا ح در ميان صداي بوران طنين خاصي داشت و از ميان توده ها ميگذشت، انگشتانم را نمي توانستم تكان دهم حال انكه وضعيت من بهتر از بقيه بود به سختي ميشد روبرو را نگاه كرد ، بعضي ميلرزيدنند ، بعضي اشك ميريختند ، ناگهان صداي زوزه پر قدرت يك ماشين از پايين به گوش رسيد و از ميان بوران يك بليزر 2كابين مشگي با چراغهاي روشن از راه رسيد ومستقيم بسوي ما امد و بچه ها را دعوت به سوار شدن نمود ، الهي شكر الهي شكر الهي شكر
ماشين جادار خوبي بود حدود 10 الي 12 نفر را بلعيدو با خود بطرف پايين برد من به اتفاق يك از دوستان بطرف پايين راه افتاديم حدود 200 متر پايينتر يك وانت از بالا امد و سوار بر ان شديم ، صاحب بليزر بچه هارا به ويلاي بزرگ و مجلل خود برده بود و بچه ها با لباسهاي گلي و خيس خود كف فضاي پذيرايي را جلا داده بودنند ، خدمتكار مالك بين بچه ها چاي داغ توزيع ميكرد و هر كدام در نقطه اي ولو بودنند ، چند بخاري روشن بود وچند تا از بچه ها نيز مشغول رسيدگي به بدحالها بعد از ساعتي باران قطع شده و حال و هواي بچه ها نيز مناسب تر شده بود از حسين آقا مالك ويلا پرسيديم چه شد بطرف ما آمدنند .ايشان گفتند كه مشغول به استراحت بودم كه با صداي رعد وبرق بيدار شدم وقتي هواي خراب اين پايين را ديدم بخود گفتم اون بالا چه خبره ، ناگهان صدايي از درونم گفت بلند شو حسين برو بالا و به بچه ها كمك كن اين شد كه سوار خود رو شدم وبه طرف گردنه آمدم به او حسوديم شد خوشا به حال اون كسي كه خداوند به او ماموريت ميده انروز با همه خاطراتش به پايان رسيد ما دو هفته بعد جشني به خاطر لطف خداوند برگذار كرديم واز ناجي خود دعوت به عمل آورديم هريك از دوستان با شور وشوق از تجربه خود درباره آنروز سخني گفت ودر پايان با هديه اي كوچك ايشان را بدرقه نموديم
سالها از اين موضوع ميگذرد اما هميشه بچه ها از آن خاطره با شور وحال خاصي سخن ميگويند واز خداوند براي حسين آقا دعا ي سلامتي وسرور طلب مينمايند